مقالات

نقد عرفان-از کار انداختن عقل و مخالفت با علم و درس و بحث-آیت الله مکارم شیرازی

3,804 بازدید

بیان انحرافات و نقد عرفان/از کار انداختن عقل و مخالفت با علم و درس و بحث/آیت الله مکارم شیرازی

از «ابوسعید ابوالخیر» نقل شده که گفت: چون «حالت»! به ما روى داد دیگر از کتب و دفاتر خود راحت نمى یافتم، از خدا خواستم که مرا آسایش خاطرى دهد! خداوند به من تفضل کرد کتابها را از خود دور ساختم! و به تلاوت قرآن مشغول شدم از فاتحه الکتاب شروع کردم مى خواندم تا در سوره انعام به این آیه رسیدم (قل اللّه ثمّ ذرهم) اینجا کتاب را بنهادم هر چه کوشیدم که یک آیه دیگر پش روم راهى نیافتم و آن را (یعنى قرآن را) هم به گوشه اى گذاردم!

هر مکتب التقاطى خواه ناخواه گرفتار انواعى از تضاد مى شود و به اصطلاح این از قبیل قضایایى است که قیاساتها معها (دلیلش با خودش مى باشد) زیرا طبیعت التقاط ، گرفتن اصول مختلف از سرچشمه هاى ناهمگون است، فى المثل کسى که بخواهد کمونیسم را که بر اساس ماتریالیسم بنا شده با اسلام که بر اساس خدا پرستى است بیامیزد، و به اصطالح نوعى کمونیسم اسلامى! به وجود آورد، خواه ناخواه گرفتار انواع تضادها مى شود، چرا که ماتریالیسم نمى تواند با خداپرستى قرین گردد.

اگر بخواهیم تضادهائى را که تصوف با آن گرفتار شده بشمریم سخن به درازا مى کشد و نیاز به تألیف کتاب مفصلى دارد، برای نمونه به این قسمت ها اشاره مى کنیم:

از کار انداختن عقل و مخالفت با علم و درس و بحث :

از کار انداختن استدلالهاى عقلى و کنار گذاشتن «پاى چوبین استدلالیان» و دورى از مدرسه و درس و بحث به عنوان اینکه از قیل و قال مدرسه چیزى حاصل نمى شود و… .

بشوى اوراق هم اگر همدرس مائى *** که درس عشق در دفتر نباشد!

آنها در مخالفت با علم و استدلال و درس و بحث و دفتر و قلم، آنچنان راه افراط را پوئیده اند که بعضى رسماً با خواندن و نوشتن و کتاب و همه مظاهر علم، اعلان جنگ داده اند. بعضى به اندازه اى در این موضوع پافشارى کرده اند که مطالعه احوال آنها هر خواننده اى را دچار حیرت و تعجب مى کند. ممکن است بعضى این سخن را باور نکنند که کسى با علم و دانش این گونه مخالفت نشان دهد. نمونه اى از مبارزه و دشمنى و سخنان عجیب سران بزرگ آنها را از کتاب (تاریخ تصوف، صفحه ۵۰۸) تألیف دکترقاسم غنى در اینجا مى آوریم:

دکتر قاسم غنى در زیر عنوان «آثار ادبى صوفیه» (صفحه ۵۰۶) مى نویسد: از مطالعه تراجم احوال صوفیه و اطلاع بر اقوال و آراء عرفا که همیشه «علم رسمى» و قیل و قال مدرسه و کتاب و دفتر را «حجاب» راه سالک شمرده اند، چنان انتظار مى رود که در بین صوفیه اساساً تألیف و تصنیف نمى بایستى معمول شده باشد، زیرا احوال و مبانى طریقت و سلوک با علم ظاهر مخالفت است، و عارف معتقد است که «العلم و هو الحجاب الاکبر»… در کلمات بزرگان صوفیه غالباً با لحنى طنز و استهزاء و تحقیر و توهین از اهل استدلال و کتاب و پیروان علوم رسمى و تقریر و بیان سخن رانده شده است، و شرط وصول به معرفت را این دانسته اند که لوح قلب از نقش آموختنیهاى مدرسه پاک شود تا آن صفا و سادگى حاصل نگردد، محال است که براى پذیرفتن نقش معرفت الهى آماده شود.

۱) مولاناى رومى در این معنى مى گوید:

هست مطلق کارساز نیستى است *** کارگاه هست کن جز نیست چیست؟

بر نوشته هیچ بنویسد کسى *** یا نهالى کارد اندر مغرسى

کاغذى جوید که آن بنوشته نیست *** تخم کارد موضعى که کشته نیست

اى برادر موضع ناکشته باش *** کاغذ اسپید نا بنوشته باش

تا مشرف گردى از ن و القلم *** تا بکارد در تو تخم آن ذوالکرم[۱]

۲) وقتى از «حبیب عجمى» که مرد عامى وامى بود کرامتى ظاهر شد، حسن بصرى که عمرى را صرف آموختن علوم کرده بود از او پرسید: «اى حبیب این به چه یافتى؟ گفت بدانکه من دل سفید مى کنم و تو کاغذ سیاه»![۲]

۳) ابراهیم ادهم گفته است: «در این طریق هیچ چیز بر من سخت تر از مفارقت نبود که فرمودند که: مطالعه مکن»![۳]

۴) جنید بغدادى گفته است: «چون حق تعالى به مریدى نیکى خواهد او را پیش صوفیان افکند و از قرایان باز دارد نقل است که گفت: نشاید که مریدان را چیزى آموزند مگر آنچه در نماز بدان محتاج باشند و فاتحه و قل هواللّه احد تمام است، و هر مریدى که ظن کند و علم نویسد از وى هیچ نیاید.»[۴]

۵) شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته است: «بایزید بسطامى گفت حق تعالى فرد است او را بتفرید باید جستن تو او را به مداد و کاغذ جوئى کى یابى؟![۵]

۶) شیخ ابوسعید ابوالخیر مى گوید که در حوالى نسابه دیه ییسمه رفتم که مدفن «احمد على» یکى از مشایخ خراسان بود، در آنجا در مسجدى فرود آمدم پیرمرد قصابى نزد من آمد و پرسید که: «شرط بندگى چیست و شرط مزدورى چیست؟ما از علم جواب دادیم، گفت: هیچ چیز دیگر هست ما خاموش مى نگریستیم آن پیر به هیبت در ما نظر کرد و گفت: «با مطلقه صحبت مدار! یعنى که علم ظاهر را طلاق داده و چون از تو سئوالى کردم نخست از شرع جواب دادى، چون آن علم را طلاق داده اى باز گردم آن مگرد»[۶]

۷) بایزید بسطامى گفته: «مردمان علم را از مردگان گرفتند و ما از زنده علم گرفتیم که هرگز نمیرد، هممه به حق گویند و من از حق مى گویم لاجرم گفت: هیچ چیز بر من دشوارتر از متابعت علم نبود یعنى علم تعلیم ظاهر»[۷]

۸ ) جنید بغدادى که یکى از سران بزرگ صوفیه و شاگرد شیخ «سرى» بوده است معتقد بود که: «خواندن و نوشتن سبب پراکندگى اندیشه صوفى است»! نگارنده گوید: خوب بود مى فرمودند سبب اطلاع و بیدارى او و کناره گیرى از رویه تصوف است .[۸]

خوب فکر کنید ما و تمام دنیا هر چه داریم از برکت همین خواندن و نوشتن است، با اینحال جاى تعجب نیست که دسته اى این دو را سبب پراکندگى حواس بدانند؟ دیگران به فکر تعلیمات اجبارى افتاده اند اما در اینجا بعضى قول جنید بغدادى خرافى را به رخ ما مى کشد هیچ فکر نمى کند که اگر مردم به ایندستور عمل کنند، جامعه به عصر جاهلیت باز مى گردد.

۹) شیخ عطار در شرح حال بشر حافى نوشته: «نقل است که هفت قمطره (صندوق) از کتب حدیث داشت همه را در زیر خاک دفن کرد و روایت نکرد…» [۹]

۱۰) شبلى مى گفت: «کسى را سراغ دارم که وارد صوفیه نشد مگر اینکه جمیع دارایى خود را انفاق کرد و هفتاد صندوق کتاب (آرى ۷۰ صندوق کتاب!) را که خود نوشته و حفظ کرده و به چندین روایت درست کرده بود در این رودخانه دجله که مى بینید، غرق کرد»! مقصود شبلى از این آدم خود او بود! [۱۰]

۱۱) احمد بن ابى الحوارى که از بزرگان صوفیه است، کتب خود را به دریا ریخت و گفت: «نعم الدلیل انت; والاشتغال بالدلیل بعد الوصول محال». این کارو این سخن اگر چه در کتاب تاریخ تصوف به احمد بن ابى الحوارى نسبت داده شده ولى بعضى دیگر نظیر آن را از ابوسعید نقل کرده اند که کتابهایش را به دست خود در زیر خاک کرد و گفت نعم الدلیل الخ. [۱۱]

۱۲) از ابوسعید نقل شده که گفت: «رأس هذا الامر کبس المحابرو خرق الدفاتر و نسیان العلوم»! [۱۲] یعنى: آغاز این کار پنهان کردن دوات و مرکب و پاره کردن دفترها و فراموشى علوم است!

من نمى دانم این افراد تا چه اندازه از تعلیمات اسلام و دستورات پیشوایان این آیین مقدس دور افتاده بودند، کردار و رفتار آنها درست مانند کسانى است اصلا در محیط دینى اسلام پرورش نیافته و از سرچشمه قرآن قطره اى ننوشیده اند، آنها سعى مى کردند که دفترها را پاره کرده و صندوق هاى کتاب را در آب غرق سازند یا در دل خاک جاى دهند، و احادیث پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) را اطعمه ماهیان دریا یا موریانه هاى زمین کنند; ولى بر عکس، پیشوایان اسلام تأکیدات زیادى درباره حفظ کتب و نگهدارى آثار پیشوایان بزرگ یعنى پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى (علیهم السلام) کرده اند به عنوان نمونه و شاهد:

۱ـ مرحوم مجلسى در کتاب بحار از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «من حفظ على امتى اربعین حدیثا ینتفعون بها فى امردینهم بعثه اللّه یوم القیامه فقیهاً عالماً»: «کسى که براى امت من چهل حدیث حفظ کند و به ایشان برساند تا از آن در امور دینى استفاده کنند، خداوند در روز قیامت او را دانشمند و عالم بر مى انگیزد». [۱۳] البته منظور از حفظ، همان گونه که بزرگان تصریح کرده اند نگاهدارى است بهر طور که باشد، خواه از بر کنند و خواه بنویسد و خواه به دیگران بگویند تا یادداشت کنند، این روایت یکى از روایت هاى مشهور در بین عامه و خاصه است و علماى سنى و شیعه مضمون آن را در کتابهاى خود نقل کرده اند. بلکه بعضى گفته اند که این حدیث به حد تواتر رسیده است. [۱۴]

بر اثر همین حدیث و نظایر آن بود که دانشمندان اسلام همیشه اهمیت فراوانى به حفظ و نگاهدارى احادیث، از خود نشان مى دادند و کتابهاى زیادى در این موضوع تألیف کردند، دسته اى براى اینکه کاملا بر طبق مضمون این روایت عمل کرده باشند به نوشتن اربعین (چهل حدیث) مبادرت کردند که تا امروز نیز ادامه دارد. [۱۵] ما هم اگر چه لیاقت این مقام ارجمند را نداریم ولى خیلى خوشوقتیم که خداوند توانا توفیق داد این افتخار را به وسیله نقل چهل حدیث در طى بحثهاى همین کتاب کوچک درک نماییم ـ (ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء) [۱۶]

شما را به خدا، این دستور کجا و هفتاد صندوق کتاب حدیث و غیره را در آب دریا غرقه ساختن کجا؟! چه بسا اگر آن کتابها را نابود نساخته بودند و به دست ما مى رسید امروز بسیارى از مشکلات دینى و دنیوى خود رابه وسیله آن حل مى کردیم، ولى بسوزد خانه نادانى و جهل!

۲ـ مرحوم علامه مجلسى در بحار از امام صادق(علیه السلام) نقل مى کند که فرمود: «زکوه الید البذل و العطاء السخاء بما انعم اللّه علیک به و تحریکها بکتبه العلوم و منافع ینتفع بها المسلمون»:

«زکات دست جود و بخشش و سخاوت است به آنچه خدا به تو ارزانى داشته و همچنین حرکت دادن آن به نوشتن علوم و دانشها، و منافعى که به وسیله آن به مسلمانان مى رسد».

۳ـ مرحوم شیخ حر عاملى در جلد سوم وسائل از امام صادق (علیه السلام) نقل مى کند که به یارانش فرمود: «احتفظوا بکتبکم فانکم سوف تحتاجون الیها»: «کتابهاى خود را نگاهدارید چه آنکه به همین زودى به آنها محتاج مى شوید». [۱۷]

۴ـ باز در همان کتاب روایت دیگرى از آن حضرت نقل مى کند که به مفضل بن عمر فرمود: «اکتب و بث علمک فى اخوانک فان مت فورّث کتبک بنیک فانه یاتى على الناس زمان هرج ما یانسون فیها الا بکتبهم»: «بنویس و دانش خود را در میان برادرانت منتشر ساز و اگر مرگ ترا در رسید آنها را براى پسرانت به ارث گذار. چون زمان سختى در پیش است که تنها انس مردم در آن زمان به کتابهایشان خواهد بود». [۱۸]

این حدیث معجز آسا و نظایر آن اهمیت حفظ احادیث و آثار ائمه هدى(علیهم السلام) را به خوبى روشن مى سازد و دستور میدهد به هر قیمتى که باشد آنها را نگهدارى کرده و به نسل هاى آینده مسلمان برسانند.

صلاح کار کجا و من خراب کجا *** ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ در پرتو این دستورات مقدس ما مسلمانان همیشه افتخار طرفدارى از علم و دانش و نشر آن را داشته ایم.

۱۳) شیخ فرید الدین عطار در شرح حال یوسف بن حسین رازى مى نویسد: وقتى ذوالنون مصرى (مرشد او) به او دستور داد که از مصر خارج شده و به شهر خود بازگشت کند، یوسف دستورى خواست ذوالنون گفت: هر چه خوانده اى فراموش کن و هر چه نوشته اى بشوى تا حجاب برخیزد! [۱۹] نگارنده گوید: چقدر مختصر و مفید براى فاتحه خواندن به همه چیز!

قرآن را هم به گوشه اى گذارد

۱۴) از ابوسعید ابوالخیر نقل مى کنند که گفت: چون «حالت»! به ما روى داد دیگر از کتب و دفاتر خود راحت نمى یافتیم، از خدا خواستم که مرا آسایش خاطرى دهد، خداوند به من تفضل کرد کتابها را از خود دور ساختم! و به تلاوت قرآن مشغول شدم، از فاتحه الکتاب شروع کرده مى خواندم تا در سوره انعام به این آیه رسیدم ـ «قل اللّه ثم ذرهم فى خوضهم یلعبون» [۲۰] اینجا کتاب از دست بنهادم هر چند کوشیدیم تا یک آیه دیگر پیش رویم راه نیافتیم آن (یعنى قرآن را) هم به گوشه اى گذاردیم! [۲۱]

عاشقان را شد مدرس حسن دوست *** دفترو درس و سبقشان روى اوست [۲۲]

«نویسنده» گوید: پروردگار متعال در سوره کهف مى فرماید:

«زیانکارترین مردم کسانى هستند که کوشش آنها به جایى نرسیده و در عین حال گمان مى کنند که کار خوبى انجام داده اند».

مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار نقل مى کند که حضرت على بن موسى(علیه السلام) در هر سه روز یک ختم قرآن مى کردند. [۲۳]

باز در همان کتاب از امام سجاد(علیه السلام) نقل مى کند که در پاسخ سؤال «زهرى» از بهترین اعمال، فرمود: بهترین کارها این است که قرآن را از اول شروع کنى و به آخر برسانى و همینطور این عمل را تکرار کنى. بحارالانوار، جلد ۹۲، صفحه ۲۰۴

خواننده محترم! به عقیده شما آیا باید به دستورات پیشوایان بزرگ اسلام رفتار کنیم; و یا گوش به سخنان ابوسعید ابوالخیر بدهیم؟ اینها مطابق کدام دستور رفتار مى کردند و از کدام پیغمبر و امام (علیه السلام) پیروى مى نمودند؟ آیا به ما حق مى دهید که درباره مرتکبین این گونه کارها بگوییم: (إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الاَْنْفُسُ) [۲۴]

اگر بخواهیم درباره قرآن و اهمیت تلاوت و تدبر در آن سخن بگوییم شاید از اصل مقصد دور شویم، ولى براى اینکه بدانید مسلمانان هر چه دارند از قرآن است و بهترین راه براى تحصیل روحانیت قلب و صفاى دل و بودن به یاد خدا، تلاوت و تدبر در آیات قرآن است این چند روایت کافى است:

۱ـ مرحوم صدوق در کتاب امالى از پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) در حدیث مفصلى نقل مى کند که فرمود: «من قرأ عشر آیات فى لیله لم یکتب من الغافلین…».[۲۵]

«کسى که ده آیه از قرآن مجید را در شب بخواند نام او در زمره غافلین ثبت نخواهد شد».

۲ـ مرحوم صدوق در امالى از آن حضرت نقل مى کند که فرمود: «نَوِّروا بیوتکم بتلاوه القرآن»: «خانه هاى خود را با خواندن قرآن نورانى کنید». [۲۶]

۳ـ در نهج البلاغه خطبه هاى متعددى از حضرت مولى الموحدین على(علیه السلام) نقل شده که ما به نقل یک جمله از آن اکتفا مى کنیم: «فیه ربیع القلب و ینابیع العلم و ما للقلب جلاء غیره» [۲۷] «در قرآن است بهار و خرمى دل و سرچشمه هاى علم و دانش، و از براى قلب صیقل و صفایى غیر از آن نیست».

از این کلام شریف به خوبى آشکار مى شود که یگانه راه براى تقویت روح و تحصیل معنویت و نجات یافتن از وسوسه هاى شیطان، تفکر و تدبر در پیرامون آیات قرآن مجید است، بنابراین آن راه هاى تاریک و پر سنگلاخى که جمعیت متصوفه براى خود انتخاب کرده اند، جز ناکامى اثرى نخواهد داشت، این سخن را با روایت پر معنایى پایان مى دهیم.

در عیون اخبارالرضا(علیه السلام) نقل شده که فرمود:«یابن ابى محمود اذا اخذ الناس یمینا و شمالا فالزم طریقتنا، فانّه من لزمنا لزمناه و من فارقنا فارقناه فان ادنى ما یخرج به الرجل من الایمان ان یقول للحصاه: هذه نواه ثم یدین بذلک ویبرأممن خالفه ـ یابن ابى محمود احفظ ما حدثتک به فقد جمعت لک فیه خیر الِدنیا و الاخره [۲۸]

اى پسر «ابى محمود» زمانى که مردم از راه راست خارج شدند و به طرف چپ و راست تمایل پیدا کردند، تو بر طریقه ما باش زیرا هر کس با ما باشد ما با او خواهیم بود و هر کس از ما جدایى کند ما از او جدا خواهیم شد، کوچکترین چیزى که انسان رااز ایمان به در مى برد این است که به سنگ ریزه بگوید این «هسته» است و به آن معتقد شود و از مخالفین آن بیزار گردد… اى پسر ابى محمود، آنچه گفتم نگاهدار که خیر دنیاو آخرت را در آن از براى تو جمع کردم ـ از این حدیث شریف مطالب مختلفى استفاده مى شود که فعلا جاى بحث آن نیست.

علوم عقلى و نقلى را رها کن و بیا!

۱۵) جامى در نفحات الانس در شرح حال عین الزمان جمال الدین گیلى چنین مى نگارد: «وى از خلفاى شیخ نجم الدین کبرى است، و بسیار فاضل و دانشمند بوده است در اوائل که عزیمت صحبت حضرت شیخ کرد به کتب خانه در آمد و از لطائف علوم عقلى و نقلى مجموعه اى انتخاب کرد که در سفر، مونس وى باشد، چون نزدیک خوارزم رسید، شبى در خواب دید که شیخ با وى گفت: اى گیلک! «پشته را بیانداز و بیا» چون بیدار شد اندیشه کرد که پشته چیست، من از دنیا هیچ ندارم و اندیشه جمع آن نیز ندارم. شب دوم باز همین خواب را دید، در شب سوم از شیخ پرسید که شیخا پشته چیست؟ گفت آن مجموعه اى است که جمع کرده اى، چون بیدار شد آن را در جیحون انداخت! چون به حضرت شیخ رسید گفت اگر آن مجموعه را نمى اندختى تو را هیچ فایده نمى بود! [۲۹]

نگارنده گوید: تا به حال هر چه دیده ایم و شنیده ایم راه نجات و رستگارى در پیروى علوم نقلى و عقلى است، حدیث مشهور تقلین را عامه و خاصه از پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده اند [۳۰] و جاى هیچگونه شک و تردیدى در آن نیست و در آن تصریح شده که اگر بخواهید در راه خداپرستى و سعادت ابدى گمراه نشوید به دو چیز گرانمایه که من در میان شما به یادگار مى گذارم چنگ زنید: قرآن و عترت من… این سخن کجا و گفتار شیخ نجم الدین که اگر آن «پشته علوم عقلى و نقلى» را نمى اندختى تو را هیچ فایده اى نمى بود، کجا؟!

چگونه درس خواندن عیب بود؟ عورتت را بپوشان!

۱۶) یکى از صوفیان معروف «ابوسعید الکندى» در خانقاهى منزل داشت و در جمع دراویش به سر مى برد و گاهى در پنهانى! به حوزه درس وارد مى شد، روزى در خانقاه دواتش از جیبش بیرون افتاد و رازش کشف شد! بعضى از صوفیان به او گفتند: عورت خویش را پنهان دار! [۳۱]

۱۷) روزى شبلى دواتى در دست حسین بن احمد صفار دید به او گفت: سیاهیت را از پیش من ببر که مرا سیاهى دلم بس است! [۳۲]

نگارنده گوید: دسته اى که دوات و مرکب را عورت بدانند و درس خواندن در میان آنها عیب و ننگ باشد، چه امیدى به خیر و صلاحشان مى توان داشت، به قول ظریفى:

میان این سخن با حکم اسلام *** تفاوت از زمین تا آسمان است

حال این سخن را با گفتار امام صادق(علیه السلام) پیشواى بزرگ مذهب تشیع مقایسه کنید: مرحوم صدوق در کتاب امالى از آن بزرگوار نقل مى کند: اذا کان یوم القیمه جمع اللّه الناس فى صعید واحد و وضعت الموازین فتوزن دماء الشهداء معمداد العلماء فیرحج مداد العلماء على دماء الشهداء»:«در روز قیامت خداوند متعال مردمان را در یک جا جمع مى کند، آن وقت خونهاى شهیدان را در یک کفه میزان و مرکبهاى دانشمندان و علماء را در کفه دیگر مى نهند، آن کفه اى که حامل مرکبهاى علماء مى باشد سر فرود مى آورد و برترى مى یابد»! [۳۳]

این بود گوشه اى از عقاید و آراء بزرگان صوفیه درباره عقل و عشق و استدلالات عقلى و علوم نقلى و دانشهاى آموختنى «ذلک مبلغهم من العلم»!

کوسه ریش پهن!

یکى از نویسندگان صوفى پس از نقل بسیارى از حکایات گذشته مى نویسد: با تمام اینها نباید از فحواى این کلمات اینطور استنباط کرد که صوفیه اساساً مخالف علم و کتاب و مزاحم دانش و دشمن دفتر و قلم و دوات بوده اند. [۳۴]

باید به این گونه افراد توجیه گر گفت: مخالفت آنها با علم و دانش مربوط به فحوى و استنباط نیست، صحبت از تصریح و نص کلام آنهاست، پس از این همه داستانها درباره حسن و جمال لیلى، حالا مى گویید کسى تصور نکند که لیلى زن بوده است. راستى عجیب است، درست همان ضرب المثل معروف است که انسانى را به کوسه بودن توصیف کنیم بعد بگوییم در عین حال ریش پهن خوبى داشت!

هرگاه روى انصاف قضاوت کنیم، روشن مى شود این روشى را که صوفیه براى خود انتخاب کرده اند با هیچ معیار صحیحى سازش ندارد قبل از هر چیز این موضوع را به قرآن مجید عرضه مى داریم، و قضاوت را از این کتاب بزرگ آسمانى مى خواهیم، قرآن مى گوید:

۱ـ (قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِوَاحِدَه أَنْ تَقُومُوا للهِِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا) [۳۵] خداوند به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دستور مى دهد که در مقابل سخنان بى اساس ماجراجویان و مخالفین آنها را به یک چیز که در حقیقت ریشه تمام خیرات و پایه اصلى کاخ سعادت بشر است و به خوبى مى توان در پرتو آن راه حقیقت را پیدا کرد، پند و اندرز دهد.

مى فرماید بگو: «من شما را تنها به یک چیز اندرز مى دهم و آن اینکه فرد فرد یا دسته جمعى براى خدا، قیام کنید و تفکّر نمایید» بنابراین معلوم مى شود که تنها راه نجات و سعادت اندیشه و تفکر است.

۲ـ (کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [۳۶] «این کتاب گرانبها و پر برکتى است که بر تو فرستادیم تا در آیاتش تفکر کنند و صاحبان اندیشه و عقل متذکر شوند».

بنابراین منظور اصلى از تنظیم این کتاب مقدس آسمانى و فرستادن آن بر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تفکر و اندیشه و یادآورى صاحبان فکر و عقل مى باشد و این بزرگترین افتخار و فضیلتى است که نصیب عقل شده است.

۳ـ (إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [۳۷] در این آیه شریفه خداوند فهم معانى آیات و تذکر را مخصوص به صاحبان عقل و اندیشه کرده است. و در جاى دیگر فرموده: (وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [۳۸] در این آیه نیز همان معنى را بیان مى فرماید و این بزرگترین موقعیتى است که با این آیات براى عقل و اندیشه اثبات مى شود.

۴ـ (أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمْ اللهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [۳۹] در این آیه شریفه خداوند متعال «هدایت» و «عقل» را قرین یکدیگر قرار داده و بندگان مخلص و خاص خود را به این صفت برجسته مى ستاید از این بیان اهمیت مقام عقل به خوبى روشن مى شود.

۵ـ در سوره طلاق صاحبان عقل را مخاطب ساخته و مى فرماید: (فَاتَّقُوا اللهَ یَا أُوْلِی الاَْلْبَابِ الَّذِینَ آمَنُوا) [۴۰] «پرهیزگارى را پیشه سازید اى صاحبان عقل که ایمان آورده اید».

شکى نیست که بالاترین کمالى که براى انسان متصور است همان مقام تقوى و پرهیزگارى است چنانکه در جاى دیگر تصریح مى فرماید که میزان شخصیت و مقام هر کس تقواى او است: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ) [۴۱] و چون در آیه سابقه دستور اکید درباره تحصیل مقام تقوى صادر فرموده و روى سخن را با صاحبدلان و عاقلان کرده است استفاده مى شود که اساس و شالوده «تقوى» را «عقل» تشکیل مى دهد. (دقت کنید)

۶ـ (إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لاَیَات لاُِولِی الاَْلْبَابِ) [۴۲] در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و رفت و روز دلایل و نشانه هایى از عظمت و توحید خداوند است براى صاحبان عقل و فکر البته روشن است که فهم اسرار توحید و درک عظمت آفریننده جهان هستى یکتا سرچشمه سعادت و خوشبختى و یگانه منشأ ایمان و تقوى و سایر فضایل انسانى است و چون پایه آن، به صریح این آیه شریفه بر روى اساس عقل نهاده شده است بنابراین منشأ تمام این برکات عقل خواهد بود.

آیا با این وضعیت، عقل را بیگانه و اجنبى بلکه راهزن راه خدا شمردن صحیح است؟!

۷ـ (قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ) [۴۳] بیاورید برهان خود را اگر راستگو هستید ـ پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مأمور شد که این سخن را در مقابل دعاوى بى اساس اهل کتاب که داخل شدن بهشت را اختصاص به خود مى داند بفرماید.

خداوند در این آیه شریفه، دلیل بر صدق و راستى را برهان و منطق شمرده، و دعاوى بى دلیل و برهان را از درجه اعتبار ساقط گردانیده است;

این بیان در موارد دیگرى از قرآن نیز تکرار شده است، در سوره انبیاء آیه ۲۴ مى فرماید: (أَمْ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ); آنها غیر از خداوند بزرگ معبودهاى دیگرى براى خود انتخاب کردند، بگو برهان خود را بر این مطلب اقامه کنید، همچنین در سوره نمل آیه ۶۴ مى فرماید: (أَ اِلهٌ مَعَ اللهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ)! آیا معبود دیگرى با خداست؟ بیاورید برهان خود را اى مدعیان!…

کوتاه سخن اینکه: روش و طریقه قرآن در هر مورد مطالبه دلیل و برهان است و خود قرآن هم براى اثبات حقایق به این ابزار دست زده و مطالب خود را بر روى این پایه محکم (نه چوبین!) برقرار ساخته است، هر کس با قرآن سرو کار دارد به خوبى مى داند که قرآن در هیچ مورد ارزشى براى سخنان کسانى که از روى عقل و اندیشه صحبت نمى کنند، قائل نشده است. [۴۴]

و هیچگاه تکیه گاه سخنان خود را «بیاو ببین، و تا نروى نبینى! و تا نخورى ندانى!» قرار نداده است.

ما همیشه در برابر جهانیان به این موضوع افتخار مى کرده ایم و خود را به پیروى منطق و دلیل معرفى کرده و از پیروى دعاوى بى دلیل تبرئه مى نموده ایم ـ در این قسمت کتابها نوشته و کلیه عقاید خود را مدلل ساخته ایم و دهان مخالفین را با دلیل و برهان بسته ایم و هیچ وقت به سخنان سستى مانند گفتار این شاعر قناعت نکرده ایم:

چو بشنوى سخن اهل دل مگو که خطاست *** سخن شناس نه اى دلبرا خطا اینجاست

و هرگز به این تارهاى عنکبوت چنگ نزده ایم، اما متاسفانه جمعیت متصوفه درست نقطه مقابل این روش را دنبال مى کنند.

از نظر اسلام کسانى که از نعمت عقل محرومند. تکلیف ندارند، در احکام و حقوق اسلام علاوه بر اینکه «عقل» یکى از مدارک چهارگانه (کتاب، سنت، اجماع و عقل) ذکر شده، مدرک منحصر به فرد اصول اعتقادى نیز عقل مى باشد، تمام فقها و کارشناسان اسلامى در این اصل اتفاق نظر دارند که کلیات اصول عقاید بایستى به استدلال عقلى مستند بوده باشد.

آیات شریفه که در بزرگداشت «عقل» و الزام انسانها به روش هاى عقلى داده شده و آن را به عنوان پدیده ممیز انسانى معرفى نموده است، فراوان است. این آیات به چند قسم تقسیم مى گردد.

۱ـ تعقل در جهان هستى و هماهنگى و نظام قوانین آن که دلیل اثبات خداوند محسوب مى نماید از قبیل «وَسَخَّرَ لَکُمْ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَیَات لِقَوْم یَعْقِلُونَ» (سوره نحل آیه ۱۲) «خداوند شب و روز و خورشید و ماه را براى شما مسخر نمود و کرات فضایى تحت فرمان او است این نظم و ترتیب براى انسانهایى که تعقل مى کنند، دلایلى در بر دارد».

قرآن مجید به مردم استقلال عقل و فکر مى دهد و آنها را وادار مى کند که با عقل خودشان در همه امور نظر کنند و خوب و بد را بفهمند لذا به هر مناسبتى آدمى را به اندیشیدن و بهره جستن از عقل خویش براى پى بردن به اسرار جهان دعوت کرده است آن همه «افلا تعقلون»، «لعلکم تتفکرون»، «افلا یتذکّرون»، «افلا یتدبرون»، «فانظروا» و نظایر اینها که در قرآن کریم آمده، همه دستوراتى است که افراد مسلمان را به تفکر و تدبر در هر چه آفریده شده است مى خواند.

گذشته از این آیات، آیات بسیارى که فوائد خوبیها از قبیل: نماز، زکوه، عدل و احسان و جهاد و علم بیان مى کنند و ضررهاى بدى ها را از قبیل آدمکشى، شراب، زنا، دروغ و خیانت شرح مى دهد در همه اینها مى خواهد عقل و فکر مردم را باز کند، خوبى و بدى را به آنها بفهماند.

میرداماد و قطب الدین

در خاتمه این سخن مناسب است اشعارى را که از میرداماد (درباره اهمیت عقل و برهان) نقل شده در اینجا بیاوریم و نیز جوابى را که سید قطب الدین تبریزى (یکى از رؤساى صوفیه) در مقابل آن سروده است نقل کرده و درباره آن به قضاوت بنشینیم.

اشعار «میرداماد» در جواب این شعر معروف مولوى است.

پاى استدلالیان چوبین بود *** پاى چوبین سخت بى تمکین بود!

گر کسى از عقل با تمکین بدى *** فخر رازى راز دار دین بدى!

میرداماد در مقابل چنین گوید:

اى که گفتى پاى چوبین شد، دلیل *** ورنه، بودى فخر راز بى دلیل

فهم ناکرده میان «عقل» و «وهم» *** طعنه بر برهان مزن اى کج بفهم!

هست در تحقیق، برهان اوستاد *** داده خاک خرمن شبهت بباد

در کتاب حق «الوالالباب» بین *** وان تدبر را که کرده آفرین

ز آهن تثبیت فیاض مبین *** پاى استدلال کردم آهنین

سید قطب مى گوید: چون این ابیات را در پشت کتاب قبسات دیدم غیرتم به هیجان آمد! و در جواب آن گفتم:

بشنوید اى سالکان از من جواب *** کان بود در نهج حق فصل الخطاب

اى که طعنه مى زنى بر مولوى *** اى که محرومى ز فیض مثنوى

گر تو فهم مثنوى مى داشتى *** کى زبان طعنه مى افراشتى

گرچه سستیهاى استدلال عقل *** مولوى در مثنوى کرده است نقل

لیک مقصودش نبوده عقل کل *** زانکه او هادیست در کل سبل

بلکه قصدش عقل جزئى فلسفى است *** زانکه آن بى نور حسن یوسفى است

این اشعار (با مراعات اختصار) از کتاب «طباشیرالحکمه» تألیف میرزا باباى ذهبى (صفحه ۱۰۶) نقل شد.

ملاحظه کردید که سید قطب الدین مى گوید: مقصود خداوند مجید از «اولواالالباب» تنها عقل کل است و آن غیر از عقول معمولى خلایق است بلکه آن به منزله مغز است و عقل مردم به منزله پوست، حالا مقصود از عقل کل پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله باشد یا شخص دیگر، کارى به آن نداریم.

این سخن از جهاتى غیر قابل قبول است:

۱ـ هر کس که آشنا به زبان عربى است مى داند که «الواالالباب» به معنى صاحبان عقل و فکر است و جزئى و کلى در آن نیفتاده و در هیچ جاى قرآن مجید آن را مقید به کل نکرده است، پس تفسیر کردن اولواالالباب به عقل کل، سند و مدرکى ندارد و تفسیر به رأى است.

۲ـ خداوند متعال خودش در آخر سوره آل عمران آن راتفسیر کرده و پس از آن که در آخر آیه ۱۹۰ مى فرماید: (لاَیَات لاُِولِی الاَْلْبَابِ) آنها را چنین توصیف مى کند:

الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ): «آنها کسانى هستند که یاد مى کنند خدا را در حال ایستادن و نشستن و بر پهلو خوابیدن و در آفرینش آسمانها و زمین تفکر و اندیشه مى کنند و مى گویند: «پروردگارا، این دستگاه با عظمت را بیهوده و باطل نیافریدى، منزهى تو، ما را از عذاب آتش نگاهدار» و این تفسیرى است روشن بر اساس خود قرآن.

۳ـ چنانچه در آیات گذشته دقت کنیم مى بینیم خطاب «اولواالالباب» متوجه همه افراد حق جو است و خطاب «هاتوابرهانکم» متوجه مخالفین است، با این حال چگونه مى توان گفت مقصود «عقل کل» است در حالى که قرآن دوست و دشمن را به پیروى از برهان دعوت نموده، آیا این تفسیر به رأى نیست؟!

ضمناً براى این که اشعار «قطب الدین» که از روى هیجان غیرت! سروده شده بى جواب نمانده اشعار ذیل سروده شد:

سالکا! این نکته را مى دار گوش *** از کلام غیر حق چشمت بپوش!

گر که هستى سالک راه صواب *** اندکى آهسته تر، کم کن شتاب

سالک آن نبود که بر مردان حق *** مى زند از روى «غیرت» طعن و دق

جوشش غیرت لجاج است و عناد *** این لجاجت بر کسى سودى نداد

سالک آن نبود که بى چون و چرا *** مى شود با هر صدایى همصدا

زنگ خود بینى ز قلبت دور کن *** چشم دل از حرف حق پر نور کن

لوح دل را از تعصب پاک کن *** جامه تقلید بر تن چاک کن!

حق اگر خواهى بسان آفتاب *** بشنو از قرآن که شد فصل الخطاب

«عقل» را بستوده در قرآن بسى *** حق «تدبر» خواسته از هر کسى

حق نموده مدح «برهان» بیشمار *** «صدق» را دانسته بر آن استوار

نیست در قرآن سخن از «عقل کل» *** نى سخن از «هادى کل سبل»

او «اولواالالباب» را شرح و بیان *** کرده، خواهى سوره عمران بخوان

بشنو این گفتار مى ترس از خدا *** تا نبندى بر خدایت افترا!

این سخن ناگفته نماند که ما، آن عقل و استدلال و دانشى را مى ستاییم که در پرتو نور قرآن و سخنان پیشوایان راه حق پرورش یافته است.

این سخن را با چند حدیث ناب پایان مى دهیم:

۱ـ مرحوم کلینى در کتاب کافى در باب عقل و جهل احادیث بسیارى در ستایش مقام عقل و اهمیت آن نقل کرده است.

در یکى از آنها از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل مى کند که فرمود: «جبرئیل بر آدم(علیه السلام) فرود آمد و گفت من مأمورم که تو را میان یکى از سه چیز مخیر گردانم تا هر کدام را که خواهى اختیار کنى.

آدم(علیه السلام) گفت: آن سه کدام است؟ گفت «عقل» و «حیا» و «دین» است، حضرت آدم(علیه السلام) گفت: من عقل را اختیار مى کنم. جبرئیل به «حیا» و «دین» دستور داد باز گردند و عقل را واگذارند. گفتند: ما مأموریم با عقل همراه باشیم و از آن جدا نشویم، گفت: به مأموریت خود عمل کنید و به آسمان بالا رفت. [۴۵]

کمى پیرامون این حدیث اندیشه کنید و به بینید چگونه عقل، متبوع مطلق آن دو خصلت دیگر یعنى (حیا و دین) شناخته شده و آن دو را به پیروى عقل مأمور ساخته اند.

دین عبارت از مجموعه دستوراتى است که عهده دار حفظ نظام بشر و متکفل تأمین سعادت دو سراى او است، این دستورات از طرفى به مسئله توحید و از طرف دیگر به کوچکترین احکام «فقهى» و «اخلاقى» منتهى مى شود.

«حیا» آن صفتى است که دارنده و صاحب خود را به حفظ حقوق دیگران و مراعات ادب با کلیه افراد ونگهدارى مرتب احترام بزرگترها دعوت مینماید.

جایى که این دوصفت بر جسته «حیاء و دین» پیرو و تابع عقل باشند، دیگر نیازى به شرح و توضیح درباره عقل نخواهد بود.

جاى تعجب است که نویسنده «دانشنامه» با آنکه خودش این حدیث شریف را در کتاب خود بیان کرده، با این حال وقتى در بحث عقل و عشق وارد مى شود سخنى را که از صوفیه نقل کردیم پسندیده و عشق را بر عقل ترجیح مى دهد و عشق را غالب و عقل را مغلوب آن مى داند. [۴۶]

بالاخره در تحسین و ستایش عقل از این گونه سخن بسیار است که مقام گنجایش ذکر بیش از این را ندارد. براى پى بردن به اهمیت عقل کافى است که به آثار بى عقلى و مضار آن نظر افکنیم. بقول خواجه عبدالله انصارى خدایا به هر کس عقل دادى چه ندادى و به آنکه عقل ندادى چه دادى؟!

اگر منظور عشق به خدا است که عصاره دین و ایمان است چطور عقل را مغلوب و عشق را غالب مى داند؟

مگر در روایت بالا تصریح نشده که دین و ایمان مأمور به پیروى از عقلند؟

این را هم ناگفته نگذاریم که نویسنده مذکور براى توضیح این مطلب مثالى بیان کرده که از اصل مطلب شورتر است. عشق را تشبیه به یک جوان شهوى هفت آتشه اى! کرده که در کنار او دخترک زیباى بسیار مجللى (که به قول خودش او را به هفت قلم آراسته باشند!) نشسته باشد، و عقل را تشبیه به «پیرمرد افسرده اى» مى کند که در جانبى قرار گرفته باشد، سپس مى گوید: «البته کلمات این پیرمرد در چنین جوانى تأثیرى نخواهد داشت! و سخنان او مغلوب عواطف جوان خواهد بود».

ولى باید این مثل را درباره کسانى گفت که قوه عاقله آنها مانند قواى بدنى آن پیرمرد تحلیل رفته، و برعکس سایر غرایز آنها قوت گرفته است، به طورى که عنان اختیار از دست قوه عاقله به در رفته باشد. این چه ارتباطى به عقل پیشرفته و نورانى دارد که لازمه ایمان است و قرین و همنشین و هماهنگ با آن؟

۲ـ مرحوم احمد بن محمد بن خالد برقى که یکى از راویان بزرگ شیعه است در کتاب «محاسن» از پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله نقل مى کند: «ما قسّم اللّه للعباد شیئا افضل من العقل» [۴۷] پروردگار مجید چیزى بهتر و بالاتر از «نعمت عقل» در میان بندگانش تقسیم نکرده است.

ازاین روایت به خوبى استفاده مى شود که عقلهاى مردم بالاترین عطیّه هاى خداوندى بوده واز هر چیزى شرافتش بیشتراست.

۳ـ مرحوم صدوق در امالى از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرموده: «ان الثواب على قدر العقل»: «ثواب و مزد عمل به اندازه عقل است».

مرحوم کلینى نیز نظیر آن را به مضمون دیگرى در کتاب کافى نقل کرده است. [۴۸] از این روایت به خوبى استفاده مى شود که اجر و مزد اعمال بستگى به کمیت عمل ندارد بلکه مربوط به کیفیت عقل و فکر است.

۴ـ در طى کلمات قصارى که از حضرت مولى الموالى على بن ابیطالب علیه السلام در آخر نهج البلاغه نقل شده، مکرر مقام شامخ و موقعیت مهم عقل را ستوده و آن را بالاترین سرمایه انسان و مهمترین منبع غنى و بى نیازى شمرده است.

۱ـ بعضى از آیات ندامت انسان را منعکس مى نماید که در اثر عدم تعقل به عذاب اخروى گرفتار مى شود. «وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ» (سوره ملک آیه ۱۰) «تبهکاران در عذاب جهنم مى گویند اگر حقیقت را مى شنیدیم و تعقل مى کردیم از معذبین در آتش نبودیم».

۲ـ قرآن گروهى را که تعقل نموده اند ولى باز حقیقت را پوشانیده و آن را راه خود منحرف شاخته اند توبیخ مى نماید: «یَسْمَعُونَ کَلاَمَ اللهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ» (بقره: ۷۵) کلام خدا را مى شنوند، سپس آن را با آنکه تعقل کرده اند، منحرف مى سازند.

۳ـ قرآن مجید مقام «انسان» بودن را از افرادى که از فکر و اندیشه خود بهره گیرى نمى کنند، سلب نموده و به عنوان پست ترین حیوانات از آنان یاد مى کند مانند.

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ» (انفال آیه ۲۲).


[۱] مثنوى دفتر پنجم، صفحه ۴۸۲

[۲] تذکره الاولیاء جلد ۱، صفحه ۵۴

[۳] تذکره الاولیاء جلد ۱، صفحه ۹۴

[۴] تذکره الاولیاء، جلد ۲/۲۶

[۵] اسراالتوحید، صفحه ۲۰۱

[۶] همان کتاب، صفحه ۳۲

[۷] تذکره الاولیاء، جلد ۱، صفحه ۱۷۰

[۸] تذکره الاولیاء، جلد ۲/۲۶

[۹] تذکره الاولیاء، جلد ۱، صفحه ۱۰۸

[۱۰] تاریخ تصوف، دکتر غنى صفحه ۵۱۴

[۱۱] سهل بن عبداللّه تسترى گفته: «هر دل که با علم سخت گردد از همه دلها سخت تر گردد و علامت آن دل که با علم سخت گردد آن بود که دل وى بتدبیرها و حیلت ها بسته شود و تدبیر خویش به خداوند تسلیم نتواند کرد» (تذکره الاولیاء جلد ۱، صفحه ۲۶۰).

[۱۲] اسرارالتوحید صفحه ۳۳ ـ ۳۲ چاپ تهران

[۱۳] مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار در «کتاب العلم» باب بیستم را به عنوان «من حفظ اربعین حدیثا» اختصاص داده، و در آن باب، ده روایت نقل کرده است که دهمین روایت همان روایتى است که حضرت استاد در اینجا نقل کرده است (بحارالانوار جلد ۲، صفحه ۱۵۳ تا ۱۵۶).

[۱۴] همین حدیث با همین متن در کتب اهل سنت نیز وارد شده است (کنزالعمال جلد ۱۰/۲۹۱۸۵/۲۹۴۸۶) و تمام روایاتى که مرحوم مجلسى در این باره در بحار نقل کرده در منابع اهل سنت نیز نقل شده است (فهرست کنزالعمال جلد ۱۸، صفحه ۱۳۰).

[۱۵] مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانى در الذریعه (جلد ۱، صفحه ۴۰۹ تا ۴۳۵) از هشتاد و اندى کتاب به نام «اربعین» نام برده است، و اینها غیر از کتابهائى است که به نام «چهل حدیث» نوشته شده است و حاجى خلیفه در کشف الظنون (جلد ۱، صفحه ۵۲ تا ۶۱) به عنوان اربعین حدیث، ۷۳ جلد کتاب معرفى کرده است.

[۱۶] سوره مائده، آیه ۵۴

[۱۷] بحارالانوار، جلد ۲، صفحه ۱۵۲ ـ اصول کافى جلد ۱، صفحه ۷۳ حدیث ۱۰

[۱۸] بحارالانوار، جلد ۲، صفحه ۱۵۰ ـ اصول کافى جلد ۱، باب روایه الکتب و الحدیث حدیث ۱۱

[۱۹] تذکره الاولیاء جلد ۱، صفحه ۳۱۸

[۲۰] سوره انعام، آیه ۹۱

[۲۱] اسرارالتوحید، صفحه ۳۳ چاپ تهران

[۲۲] مثنوى دفتر سوم و در دفتر ششم در حکایت «فقیر گنج طلب» مى گوید:

اى بسا علم و ذکاوات و فطن *** گشته رهرو را چون غول راهزن

بیشتر اصحاب جنت ابلهند *** تا ز شرّ فیلسوفى مى رهند!

خویش را عریان کن از جمله فضول *** ترک خود کن تا کند رحمت نزول

زیرکى ضد شکست است و نیاز *** زیرکى بگذار و با گولى بساز

زیرکى شد دام بر دو طمع و ناز *** تا چه خواهد زیرکى را پاکباز

زیرکان با صنعتى تابع شدند *** ابلهان از صنع در صانع شدند

[۲۳] بحارالانوار، جلد ۹۲، صفحه ۲۰۴

[۲۴] سوره نجم، آیه ۲۳

[۲۵] امالى صدوق، صفحه ۳۶ـ بحارالانوار جلد ۹۲، صفحه ۱۹۷ ـ ۱۹۶

[۲۶] اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۶۱۰، باب البیوت التى یقرأ فیها القرآن جلد ۱ ـ بحارالانوار جلد ۹۲، صفحه ۲۰۰

[۲۷] نهج البلاغه، خطبه ۱۷۶

[۲۸] وسائل الشیعه، جلد ۱۸، صفحه ۹۲ ـ باب ۱۰ عدم جواز تقلید غیر المعصوم، حدیث ۱۳

[۲۹] بنا به نقل تاریخ تصوف در ایران، صفحه ۵۱۴، پاورقى ۱

[۳۰] ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه و صاحب کتاب سیرالصحابه از حذیفه روایت کرده اند که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بعد از اداء خطبه مفصل فرمودند: «انّى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتى ان تمسکتم بهما فقد نجوتم».«طبرانى» بااین اضافه نقل کرده است که فرمود: «فلا تقدموهما فتهلکوا و لا تقصروا عنهم فتهلکوا و لا تعلموهم فانّهم اعلم منکم» «دو چیز نفیس و بزرگ را در میان شما مى گذارم که اگر به این دو چیز تمسک جوئید نجات مى یابید: یکى قرآن و دیگرى عترت من». آنگاه فرمود: «برایشان سبقت نجوئید و تقصیر و کوتاهى ننمائید از آنها که هلاک مى شوید، به ایشان یاد ندهید که آنها از شما داناترند»، (سنن ترمذى جلد ۲، صفحه ۳۰۷ ـ کنزالعمال جلد ۱، حدیث ۸۷۴) این حدیث با تفاوت مختصرى در عبارت متن، متواتر است و از بیست و چند نفر از صحابه نقل شده است (تفصیل این بحث را مى توانید در المراجعات مراجعه ۸ صفحه ۲۰ تا ۲۵ مطالعه نمائید، و این حدیث با مختصر تفاوتى در اغلب کتب معتبر اهل سنت نقل شده است).

[۳۱] نقد العلم و العلماء، صفحه ۳۱۷

[۳۲] از این رو بود که صوفى کتاب را به خاک مى کرد و اوراق را مى شست و «جز دل اسپید همچون برف» خویش بر هیچ دفترى دیگر اعتماد نداشت. (ارزش میراث صوفیه، صفحه ۱۶۱)

و نیز جامى در «نفحات الانس» در شرح حال شمس تبریزى راجع به ملاقات او با جلال الدین رومى نوشته است: «و بعضى گفته اند که چون خدمت مولانا شمس الدین به قونیه رسید و به مجلس مولانا در آمده در خدمت مولانا در کنار حوضى نشسته بود و کتابى چند پیش خود نهاده پرسید که این چه کتابها است، مولانان گفت که این را قیل و قال مى گویند تو را به این چه کار؟ مولانا شمس الدین دست دراز کرد و همه کتابها را در آب انداخت! مولانا به تأسف تمام گفت هى درویش چه کردى؟ بعضى از آنها فوائد والد من بود که دیگر یافته نمى شود، شیخ شمس الدین دست در آب کرد و یکان و یکان کتابها را بیرون آورد و آب در هیچ یک اثر نکرده بود! مولانا گفت: این چه سرّ است، شیخ شمس الدین گفت: این ذوق و حال است تو را از این چه خبر»! (تاریخ تصوف پاورقى، صفحه ۵۱۴ و ۵۱۵).

«ابن جوزى» در کتاب «تلبیس ابلیس» فصلى تحت عنوان «ذکر تلبیس على الصوفیه فى ترک الشاغل بالعلم» در آن صوفیه را به شدت مذمت مى کند که بر بساط بطالت نشسته و تصوف را عبارت از بیکارى دانسته، در تاریکى هوا جس نفس فرو رفته اند، از جمله مى گوید که بعضى از صوفیه در ذّم اهل علم کوشیده، اشتغال به علم را تلف کردن وقت پنداشته اند! و مدعى شده اند که علوم صوفیه بلا واسطه است و افاضه از منبع فیاض است»!

علم شریعت را «علم ظاهر» و هواجس نفسانى خود را «علم باطن» نامیده اند و گفته اند که علم باطن سرّ الهى است که خداوند به قلوب اولیاء خود مى افکند وقتى در محضر بایزید بسطامى سخن از راویان حدیث مى رفت بایزید گفت: بینوا مردمى بوده اند که علم خود را از مرده اخذ کرده اند! در حالى که ما علم خود را از زنده جاویدان اخذ کرده ایم!

آنها کتب خود را از میان بردند یعنى در خاک مدفون ساختند یا به آب ریختند…» (همان کتاب، صفحه ۳۴۲ ـ ۳۵۳، چاپ مصر).

[۳۳] با مختصر تفاوت بحارالانوار جلد۲، صفحه ۱۶ به نقل از امالى شیخ

[۳۴] منظور استاد، دکتر قاسم غنى است که وى در کتاب «تاریخ تصوف در اسلام از صدر اسلام تا عصر حافظ» پس از نقل حکایات فراوان نوشته است: «از احوال صوفیه در ذّم علم و حکمت و قدح عقل و استدلال و طعن بر علما و فلاسفه و ترغیب به ترک علوم رسمى و حکایات فراوان راجع به دفن و سوختن و به آب افکندن کتب که از مجموع آن حکایتها بر مى آید که عمل شایع و مطردى بوده است نباید استنباط کرد که صوفیه مخالف علم و کتاب و مزاحم دانش و دفتراند و یا تعلیم و تعلم علوم نافعه و فنون مفیده را منع مى کنند، بنابراین تعالیم آنها طبعاً و قهراً منجر به شیوع جهل و همجیّت خواهد شد، هر کس چنین استنباطى کند بواسطه دورى از مشرب و مذاق این طایفه و اشتباه در بعضى اصطلاحات است» (همان کتاب، صفحه ۵۱۵).

[۳۵] سوره سبا، آیه ۴۶

[۳۶] سوره ص، آیه ۲۹

[۳۷] سوره زمر، آیه ۹

[۳۸] سوره آل عمران، آیه ۷

[۳۹] سوره زمر، آیه ۱۸

[۴۰] سوره طلاق، آیه ۱۰

[۴۱] سوره حجرات، آیه ۱۳

[۴۲] سوره آل عمران، آیه ۱۹۰

[۴۳] سوره بقره، آیه ۱۱۱

[۴۴] اهمیت عقل در اسلام: اسلام بیش از همه ادیان و نظامات اجتماعى براى «عقل» اهمیت قائل است به طورى که «عقل» اساس دین اسلام معرفى شده است «العقل اساس دینى» حدیث نبوى».

[۴۵] اصول کافى جلد ۱، صفحه ۱۰ ـ کتاب العقل و الجهل حدیث ۲ ـ بحارالانوار جلد ۱، صفحه ۸۶ بنقل از خصال و امالى صدوق

[۴۶] «نیچه» فیلسوف آلمانى درباره «عقل» مى گوید: «عقل به انسان توانائى مى دهد که کاملا بر خود مسلط شود و لذا انسان فقط به وسیله نیروى عقل قادر است که به معنى حقیقى به «خواست توانایى» نایل گردد». عقل عالى ترین مظهر «خواست توانایى» است زیرا به کمک عقل آدمى قادر مى گردد، غرائز لگام گسیخته خود را تربیت کند و قوه خلاقیت خود را براى انجام کارهاى نیک و زیبا، مهار نماید. و به این ترتیب قادر شود بر خود تسلط یافته، با مسلط شدن بر خود، بر طبیعت نیز مسلط گردد (از فلسفه نیچه، مهرداد مهرین ۴۳۰۴)

فردوسى حماسه سراى ایران مى گوید:

خرد افسر شهر یاران بود *** خرد زیور نامداران بود

خرد زنده، جاودانى شناس *** خرد مایه زندگانى شناس

خرد رهنماى و خرد دلگشاى *** خرد دستگیرت به هر دو سراى

از او شادمانى و زو مردمى است *** از ویت فزونى و زویت کمى است

کسى کو خرد را ندارد ز پیش *** دلش گردد از کرده خویش ریش

خرد را و جان را که یارد ستور؟ *** دگر مى ستایم که داند شنود؟

همیشه خرد راتو دستور دار *** بدو جانت از ناسزا دور دار

از «اومیرس» حکیم یونانى نقل شده، که گفته است! «عقل پیغمبرى است که خداى در نهاد بندگان قرار داده و هر که را با این پیامبر باطنى آشنایى نیست بدانید که فرومایه است».

[۴۷] کافى جلد ۱، صفحه ۱۲ ـ کتاب العقل و الجهل، حدیث ۱۱ ـ بحارالانوار جلد ۱، صفحه ۹۱ به نقل از محاسن برقى

[۴۸] مرحوم کلینى نیز عین روایت فوق را نقل کرده است بدین ترتیب که مردى به امام صادق(علیه السلام) گفت: «فلانى، عبادتش و دینداریش، چنین و چنان است» امام پرسید عقلش چطور است؟ گفت نمى دانم. امام فرمود: «ان الثواب على قدر العقل» (کافى جلد ۱، صفحه ۱۲ ـ کتاب العقل و الجهل، حدیث ۸


منبع : کتاب جلوه حق تالیف آیت الله مکارم شیرازی

  • لطفا از ارسال پیام هایی که به مسائل سیاسی یا شخصیت های سیاسی مربوط می شود خودداری کنید.

  • از ارسال کامنت های توهین آمیز پرهیز شود.

  • پیام هایی که در نقد شخصیت های صوفیه معاصر ارسال شوند، به منظور رعایت برخی مصالح عموم تایید نخواهد شد.

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    آزمون امنیتی *

    دکمه بازگشت به بالا