پیشنهادی:

اعتبار احادیث نقد تصوف حدیقه الشیعه و انتساب آن به مقدس اردبیلی– بخش سوم

ادله اعتبار کتاب حدیقه الشیعه و انتساب آن به مقدس اردبیلی

اعتبار روایات نقد تصوف کتاب حدیقه الشیعه و انتساب این کتاب به مقدس اردبیلی از مباحث و موضوعات مورد مناقشه می باشد.

البته لازم به ذکر است که احادیث نقد صوفیه به هیچ وجه منحصر در کتاب حدیقه الشیعه نبوده و در کتب متقدم و دست اول شیعه، روایات بسیاری در مذمت صوفیه، سران، آداب و اعتقادات آنها وارد شده است. برای مطالعه بیشتر می توانید به مقاله “نقد تصوف و صوفیه در کلام اهل بیت علیهم السلام و عالمان متقدم شیعه” به قلم دکتر محمد علی صابری مراجعه کنید.

با این حال فاضل ارجمند جناب حجت الاسلام علی رضا دوستی در کتاب کشف الحقیقه فی اعتبار الحدیقه به بررسی و اثبات صحت انتساب کتاب به مقدس اردبیلی پرداخته است که در این نوشتار، بخش هایی از کتاب ایشان آورده می شود.

یکی از مهمترین راه های کشف صحت انتساب یک کتاب، شهرت انتساب آن به مؤلف است. همچنین وجود نسخه هایی از کتاب که در زمان حیات مؤلف یا نزدیک به آن، کتابت شده و قرائن داخلی و خارجی که بیانگر زمان تألیف و مؤلف کتاب باشد نیز از دیگر راه های اثبات اعتبار و شناخت مؤلف کتاب است. و از تمامی این شواهد می توان برای اثبات اعتبار کتاب «حدیقه الشیعه» استفاده کرد.

الف ـ شهرت حدیقه الشیعه

این کتاب در زمان نزدیک به عصر مؤلف بسیار مشهور بوده و نسخه های بسیار متعددی داشته است. چنانچه بعد از این در ضمن کلمات موافقان، تصریح به شهرت «حدیقه الشیعه» در شهرهای مختلف ـ نجف، قم، مشهد، اصفهان و تبریز ـ نقل خواهد شد؛ بزرگانی همچون فخر الدین طریحی نجفی (۹۷۹-۱۰۸۵۰ق) که حیات مقدس اردبیلی را درک کرده و در زمان فوت محقق اردبیلی نزدیک به ۱۴ سال داشته، شیخ حر عاملی(۱۰۳۳-۱۱۰۴ق) که در مشهد مقدس زندگی میکرده،
میرلوحی سبزواری اصفهانی(۹۹۰-۱۰۸۱ق)، علامه مجلسی(۱۰۳۷-۱۱۱۰ق) و ملاطاهر قمی(م ۱۰۹۸ ق) و بسیاری دیگر از علما از «حدیقه الشیعه» استفاده کرده و برخی از آنها به شهرت و کثرت نسخه های خطی کتاب نیز تصریح کرده اند.[۱]

معلوم است که شهرت و کثرت نسخه های خطی یک کتاب در شهرهای مختلف، امری نیست که بتواند

ادامه مطلب

اعتبار احادیث نقد تصوف حدیقه الشیعه و انتساب آن به مقدس اردبیلی– بخش دوم

در مطلب قبلی، مقدمه ای از کتاب کشف الحقیقه فی اعتبار الحدیقه درباره شخصیت مقدس اردبیلی و ارزش و جایگاه ویژه کتاب حدیقه الشیعه بیان شد. در این مطلب، به دیدگاه های مختلف درباره حدیقه الشیعه و مولف آن پرداخته خواهد شد.

دیدگاه های مختلف درباره حدیقه الشیعه

کتاب «حدیقه الشیعه» از زمان تألیف تاکنون شهرت زیادی داشته و دارد، لکن صوفیه و متمایلان به تصوف، از همان ابتدا در برابر این کتاب، موضع گرفته اند؛ بیشتر آنان، انتساب این کتاب به محقق اردبیلی را انکار کرده و کتاب موجود را تحریف شده از کتاب دیگری ـ که از آن به نام های مختلفی[۱] یاد می شود ـ دانسته اند و برخی نیز ادعاهای دیگری در مورد این کتاب کرده اند که در ادامه خواهد آمد.

دیدگاه های مختلف در مورد مؤلف حدیقه الشیعه

به طور کلی، در مورد مؤلف این کتاب پنج دیدگاه وجود دارد:

– دیدگاه اول: نظریه مشهور که «حدیقه الشیعه» را تألیف مقدس اردبیلی می دانند.

– دیدگاه دوم: شاه محمد دارابی و پیروان او این کتاب را تحریف شده از کتاب «کاشف الحق» می دانند. منشأ این قول وجود کتاب دیگری است، که تقریباً همان کتاب «حدیقه الشیعه» است، با این تفاوت که بخش مذمت صوفیه در «کاشف الحق» نیامده، و در موارد اندکی نیز مطالبی برآن افزوده است.

– دیدگاه سوم: برخی از معاصرین، حدیقه را تألیف یکی از شاگردان علامه مجلسی دانسته اند.[۲]

منشأ این نظریه نیز وجود کلمه «بحار» در نسخه های چاپی قدیمی «حدیقه الشیعه» است که موجب شده برخی گمان کنند یکی از متأخران از علامه مجلسی این کتاب را تألیف کرده و از بحارالأنوار نیز روایت نقل کرده است.

– دیدگاه چهارم: برخی دیگر «حدیقه الشیعه» را تألیف فرد مجهولی در اوائل حکومت صفویه یا قبل از آن دانسته اند. در این باره چنین گفته

ادامه مطلب

اعتبار احادیث نقد تصوف حدیقه الشیعه و انتساب آن به مقدس اردبیلی– بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم مقدمه کتاب کشف الحقیقه فی اعتبار الحدیقه تالیف فاضل ارجمند جناب حجت الاسلام علی رضا دوستی شخصیت مقدس اردبیلی عالم ربّانی، محقق و فقیه صمدانی، احمد بن محمد … ادامه مطلب

اصرار عجیب علاء الدوله سمنانی قطب ذهبیه بر وفات امام زمان علیه السلام

اصرار علاءالدوله سمنانی قطب هفدهم ذهبیه بر وفات امام زمان علیه السلام

علاءالدوله سمنانی از عرفای قرن هفتم و هشتم هجری و قطب هفدهم فرقه ذهبیه با اصراری عجیب در مطالبی جداگانه و در دو کتاب مجزا بحث وفات امام زمان عجل الله تعالی فرجه را مطرح می کند. وی شیعیان را خارج از دین دانسته و آنها را با لقب روافض مورد خطاب قرار می دهد. او همچنین بنابر تفکرات صوفیانه خود، معتقد است که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه ابتدا چند سال در دایره ابدال درآمده اند. سپس با ترقی و رشد به مرتبه قطبیت رسیده و چندین سال قطب بوده اند و پس از آن نیز وفات نموده اند!

وی در کتاب عروه می نویسد

ادامه مطلب

ادعای مهدویت سید محمّد نوربخش (تحت تاثیر نظریات ابن عربی) – بخش دوم

٣. گذری اجمالی بر احوال ، آثار‌ و افکار‌ سید محمد نوربخش

سید محمد نوربخش (٧٩۵-٨۶٩ق )، از صوفیان شیعی مذهب سده نهم هجری و موسس‌ طریقت نوربخشیه است. نام کامل او‌ سید‌ محمد‌ بن عبدالله قطیفی لحصاوی قهستانی است و گاه موسوی خراسانی[۱] نیز خوانده میشود. درباره زندگی نوربخش در فاصلۀ سال‌ های‌ ٨٠٢-٨١٩ق اطلاعات دقیقی وجود ندارد. وی‌ در‌ جوانی‌ مدتی از محضر میر سید شریف جرجانی‌ (٧۴٠‌-٨١۶ق ) و ابن فهد حلی (٧۵٧-٨۴١ق ) بهره برد.[۲]

در دوران سلطنت شاهرخ تیموری‌ که‌ شهر هرات از بزرگ ترین‌ شهرهای‌ آسیای میانه‌ به‌ شمار‌ می آمد، نوربخش به دنبال کسب دانش‌ راهی‌ هرات شد و در آنجا به طریقۀ کبرویه پیوست و این به توصیۀ شیخ‌ ابراهیم‌ ختلانی بود که از جمله خلفای‌ خواجه اسحاق ختلانی (م ٨۶٩ق‌ ) به‌ شمار می آمد. نوربخش توصیۀ او‌ را‌ پذیرفت و به خانقاه خواجه اسحاق در ختلان[۳] نقل مکان کرد و به او دست‌ ارادت‌ داد. سپس به امر وی‌ به‌ ریاضت‌ پرداخت و به درجات‌ معنوی‌ رسید، و خرقۀ اجازت و ارشاد‌ را‌ خواجه به وی پوشانید و بر حسب خوابی که دیده بود، او را به نوربخش‌ ملقب‌ کرد.[۴] بر اساس گزارش نورالله شوشتری‌ (د ١٠١٩ق‌ ) و به تبع‌ او‌ اغلب‌ نویسندگان بعدی، ختلانی بر‌ اساس همان رویا اظهار کرد که نوربخش مهدی است و او را برانگیخت تا خود‌ را‌ امام و خلیفه بخواند و ادعای حکومت کند. سپس ختلانی با او بیعت کرد و مریدانش را نیز به همین کار امر نمود و همۀ آنها به جز سید عبدالله برزش آبادی (دح‌ ٨۵۶ق‌ ) اطاعت کردند. به روایت شوشتری، نوربخش تقاضا نمود تا شروع قیامش را به تأخیر اندازد، اما ختلانی نپذیرفت و گفت که هنگامۀ مأموریت الهی‌ برای‌ خروج و قیام فرا رسیده است‌ .[۵]

بنابر‌ گزارش ابن کربلایی، مسؤولیت این خروج و قیام برعهده شخص نوربخش بود. ابن ‌ ‌کربلایی تلویحا او را متهم می کند که از ضعف و پیری خواجه برای‌ پیشبرد‌ اهداف خود سوء استفاده‌ کرد‌ و خواجه نیز با هشدار مرید برجستۀ دیگرش، یعنی سید عبدالله برزش آبادی که با نوربخش مخالف بود، دست از این هواداری برداشت.[۶] سید عبدالله و هوادارانش در مقابل نوربخش شاخۀ دیگری‌ در‌ کبرویه به وجود آوردند که به ذهبیه شهرت یافت. به هر روی، در سال ٨٢۶ق ختلانی و نوربخش خانقاه ختلان را ترک کردند و همراه با پیروانشان در نزدیک قلعۀ کوه تیری‌ پناه‌ گرفتند، اما‌ پیش از آنکه بتوانند تدارکات نظامی خود را کامل کنند، مورد حمله قرار گرفتند و توسط بایزید، حاکم‌ تیموری آن ناحیه زندانی شدند. در پی این ماجرا، ختلانی به‌ رغم‌ کهولت‌ سن به همراه برادرش فورا کشته شد، اما تیموریان از کشتن نوربخش صرف نظر کردند و او را ‌‌در‌ غل و زنجیر به حضور شاهرخ در هرات فرستادند.[۷]

نوربخش پس از بازجویی، از‌ هرات‌ به‌

ادامه مطلب

ادعای مهدویت سید محمّد نوربخش (تحت تاثیر نظریات ابن عربی) – بخش اول

ادعای مهدویت سید محمّد نوربخش قطب نوربخشیه – بخش اول

موضوع ختم ولایت از مباحث مهم در تصوف و عرفان مصطلح است که از دیرباز موضوع توجه برخی از عرفا، از جمله ترمذی (سده ۳ق) بود که نخستین بار به شکلی منسجم در کتاب ختم الاولیاء خود به آن پرداخت. از دیدگاه ابن عربی، ولایت همان معرفت باطنی و شهودی به خداوند است و خاتم ولایت کسی است که در بالاترین مرتبه ولایت قرار گرفته باشد. عبارات ابن عربی در زمینۀ ختم ولایت مبهم، متضاد و متشتت است. او گاه خود، و در بسیاری از موارد عیسی(علیه السلام) را خاتم اولیا می‌داند. وی همچنین در یک مورد، عبارت متشابهی دارد که عده ای اصرار دارند که دال بر ختم ولایت حضرت مهدی(علیه السلام) است.

در اصطلاح عرفان مصطلح، ولایت حقیقت کلیه ای است که شأنی از شئون‌ ذاتیۀ‌ حق‌ ، و منشأ ظهور و بروز و متصف به صفات‌ ذاتیۀ‌ الهی به شمار می آید. ولایت صفتی از صفات الهی است و ولی به کسی‌ اطلاق‌ می شود که فانی در حق، و باقی به رب مطلق باشد، و از مقام فناء به مقام بقاء‌ رسیده‌ و جهات‌ بشری او مبدل به صفات الهی شده باشد.

مقام باطن ولایت خاتم‌ انبیا‌(علیهم السلام)، مقام‌ جامعیت اسم اعظم ، و مرتبۀ وحدت صرف و اتحاد با اسم اعظم است و حضرت خاتم، عین اسم اعظم است. ظهور اسم اعظم با جمیع مراتب و شئون‌ خود‌ که‌ موجب ظهور تجلی حق به جمیع اسماء و صفات میگردد، از مشکات خاتم الاولیا است‌ .[۱] همۀ انبیا و اولیا ورثۀ‌ حقیقت محمدی هستند‌. حقیقت محمدی از نظر مرتبۀ ولایتش که‌ وجهی‌ الهی، و در نتیجه دائم و باقی است ، به صورت اولیا ظاهر می شود و این‌ ظهور‌، تا قیام قیامت دوام و بقا دارد. و در همین جهت مولوی چنین سروده است:

« پس به هر دوری ولیی قایم است ##تا قیامت آزمایش دایم است‏

هر که را خوی نکو باشد برست ## هر کسی کاو شیشه دل باشد شکست‏

پس امام حی قایم آن ولی است ## خواه از نسل عمر خواه از علی است‏ »

محمود شبستری نیز در گلشن راز چنین آورده است:

«دست زن در دامن هر کو ولی است##خواه از نسل عمر و خواه از علی است»[۲]

در عرفان مصطلح، منظور از خاتم اولیا‌ آن نیست که پس‌ از‌ او ولیی نباشد؛ بلکه مراد‌ از‌ خاتم اولیا، کسی است که به سبب حیطۀ ولایت و مقام اطلاق و احاطه، محیط‌ بر‌ جمیع ولایات و نبوات باشد و از‌ این‌ رو‌، نزدیک ترین موجودات‌ به‌ حق را اصطلاحا خاتم‌ ولایت‌ مینامند و این ولایت را، ولایت خاصه نیز میخوانند.[۳]

مفهوم ختم ولایت و خاتم الاولیاء در‌ میراث‌ مکتوب صوفیه ظاهرا نخستین بار توسط‌ حکیم‌ ترمذی (٢٠۵‌-٢٩۵ق‌ ) [۴] مورد‌ بررسی قرار گرفته است . پیش از او، هر چند که در آثار صوفیه از ولایت سخن به میان می آید‌، اما‌ درباره خاتم اولیا، مطلبی یافت نمی شود‌. ترمذی‌ در‌ کتاب‌ معروف‌ خود ختم الاولیاء‌ یا‌ سیره الاولیاء، صد و پنجاه و هفت پرسش را مطرح میکند و پرسش سیزدهم آن است که چه‌ کسی‌ استحقاق‌ خاتم الاولیا بودن را دارد؟[۵]

اساس نظریۀ ترمذی در موضوع ولایت، بر مفهوم «حق الله » استوار است . از نظر وی اولیاء به دو گروه‌ اولیا حق الله و اولیاالله تقسیم میشوند.[۶] همان گونه که سلسلۀ نبوت دارای خاتم انبیاء است، سلسلۀ ولایت نیز خاتمی دارد. البته خاتم بودن به معنای آخرین نفر بودن نیست و تعداد اولیاء محدودیتی ندارد. در واقع ، خاتم انبیا کسی است که

ادامه مطلب

مذهب سران تصوف تا پیش از قرن هفتم

مذهب بزرگان صوفیه

مذهب بزرگان عرفان و تصوف چه بود؟ اقطاب صوفیه شیعه بودند یا سنی؟ پاسخ به این پرسش از مسائل مهمی است که می تواند راهنمای خوبی در بررسی آراء و عقائد صوفیه و تحقیق در این زمینه باشد. با مروری مختصر بر آثاری که در شرح حال صوفیه تألیف شده، به وضوح مشاهده می شود که در قرون اولیه، همه صوفیان از اهل سنت بوده، و اصولا تصوف در بستر اهل سنت، نشو و نما کرده است. موارد زیر، شواهدی بر این ادّعاست:

حسن بصری (م – ۱۱۰ ق)، رییس قدریه بصره بود[۱]. وی عدالت و سیره دو خلیفه بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را می ستود[۲] و قتل عثمان را محکوم می کرد و کشندگان عثمان را کافر میدانست.[۳]

به نقل محمّد بن علی کراجکی (م ۴۴۹ ق) در «التعجب»، حسن بصری، ولایت اهل البیت علیهم السلام را نپذیرفت.[۴] وی از مخالفین امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگهای جمل و صفین و نهروان بود و به حضرت اعتراض می کرد که چرا خون مسلمانان را به زمین ریخته است.[۵]

حسن بصری، همچنین ولایت حسن بن علی علیهما السلام را نپذیرفت.[۶]

به نقل محمّد بن جریر طبری (م ۳۲۶ ق) امامی مذهب در «المسترشد»، حسن بصری، ولایت حضرت سیدالشهداء علیه السلام را

ادامه مطلب

انحرافات سید عباس موسوی مطلق – نقد کتاب قبول اهل دل

انحرافات کتاب قبول اهل دل تالیف سیدعباس موسوی مطلق سید عباس موسوی مطلق یکی از صوفیان حوزوی است که اگر بخواهیم به صورت خلاصه به انحرافات او اشاره کنیم باید بگوییم که … ادامه مطلب

انحرافات عجیب علی اکبر خانجانی از مدعیان عرفان – بخش سوم

در مطالب قبلی به برخی از انحرافات یکی از مدعیان عرفان به نام علی اکبر خانجانی پرداخته شد. در ادامه به موارد عجیب تری در مطالب خانجانی برخورد نمودیم که لازم دیدیم برای آگاهسازی علاقمندان، این نوشتار را منتشر نمائیم.

سجده امام رضا علیه السلام به علی اکبر خانجانی

خانجانی در کتاب ” زندگینامه ماورای طبیعی من” در کمال قباحت و گمراهی به کفرگویی پرداخته و سجده امام معصوم علیه السلام بر خودش را شرح می دهد و می نویسد

ادامه مطلب

برخورد اهل بیت علیهم السلام با مخالفان و گمراهان- بخش سوم

مدارا و سعه صدر ائمه علیهم السلام با افراد جاهل و ایذاگران

پیامبر صلى الله علیه و آله در مکه همواره از سوى مشرکان مورد آزار و اذیت قرار مى گرفت. در برابر آن همه آزار و اذیت ها، توطئه چینى ها و سنگ اندازى ها، آن بزرگوار براى ایشان عذر مى آورد و به جاى نفرین آنان، برایشان از خدا طلب مغفرت وبخشایش مى کرد:«اللهمَ اغْفِرْلِقَوْمِى إِنَّهُمْ لَایعْلَمُونَ.» [۱]

اذیت و آزار پیامبر صلى الله علیه و آله منحصر به مکه نبود. در مدینه نیز آن حضرت از سوى منافقان مورد انواع توهین و ایذا قرار مى گرفت.

مربع بن قیظى و اوس بن قیظى از بنى نبیت، طایفه اى از اوس، هر دو از منافقان مدینه بودند. هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله با یارانش به جنگ احد مى رفتند، مى باید از باغ او عبور مى کردند. از این روى، پیامبر صلى الله علیه و آلهاز وى اجازه خواست، ولى آن مرد که نابینا بود به حضرت گفت: اگر تو واقعا پیامبر هستى من به تو اجازه نمى دهم از باغم عبور کنى! آن گاه مشتى از خاک برداشت و خطاب به حضرت گفت: اگر مى دانستم این خاک بجز تو بر کس دیگرى پاشیده نمى شود، آن را بر سر تو مى پاشیدم. یاران حضرت از این جسارت او خشمگین شدند و خواستند او را بکشند، اما حضرت مانع شد.[۲] و فرمود او را به حال خودش بگذارید…

حرقوص بن زهیر معروف به «ذوالخویصره»، کسى که بعدها رهبرى خوارج را بر عهده گرفت، پس از جنگ حنین که پیامبر صلى الله علیه و آله مى خواست غنایم را تقسیم کند، فریاد زد: اى محمد، عدالت داشته باش. حضرت با خون سردى کامل به وى جواب داد: عدالت را رعایت مى کنم. حرقوص دوباره فریاد زد: عدالت داشته باش یا محمد، تو عدالت را رعایت نمى کنى! این بار حضرت به وى فرمود: واى بر تو! اگر من عدالت را رعایت نمى کنم، پس چه کسى عدالت را رعایت مى کند؟ یکى از اصحاب از پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه خواست تا ذوالخویصره را بکشد، اما حضرت اجازه نداد و فرمود: رهایش کنید که همانا همراه این مرد گروهى خروج خواهند کرد که از دین بیرون مى شوند همچنان که تیر از چله کمان بیرون مى شود. [۳]

مدارا با افراد جاهل یا مسلمانان کم بصیرت و کوردل منحصر به پیامبر صلى الله علیه و آله نبود، بلکه جانشینان آن حضرت نیز این گونه رفتار مى کردند.

مردى از آل زبیر به امام سجاد علیه السلام توهین کرد. حضرت به او اعتنایى نکرد. آن مرد دوباره تکرار کرد. حضرت این بار نیز سخنى نگفت. در مرتبه سوم، آن مرد به حضرت دشنام داد، حضرت به او جوابى نداد. مرد زبیرى که از این همه بردبارى و بى توجهى حضرت بى طاقت شده بود، پرسید: چرا جوابم نمى دهى؟ حضرت این بار نیز به او پاسخى نداد.[۴] نیز گفته شده: مردى به حضرت دشنام داد، حضرت ناشنیده گرفت. آن مرد که فکر مى کرد حضرت متوجه نشده، گفت: «ایاک اعنى»؛ با توام. حضرت فرمود: «و عنک اغضى»؛ من از تو چشم پوشیدم. [۵]

روزى امام کاظم علیه السلام بر جمعى از مخالفانش گذشت. در میان آن جمع شخصى به نام ابن هیاج قرار داشت. وى به یکى از پیروانش دستور داد افسار قاطر امام را بگیرد و مدعى شود قاطر مال اوست. آن مرد

ادامه مطلب