مولوی

پاسخی به غزل مولوى: هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد؛ دل برد و نهان شد…

3,186 بازدید

ابیاتی از متکلم فقیه، آیت الله شیخ محمد جواد خراسانی (ره) در پاسخ به غزلِ مستزادِ مولوى که می گوید: «هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد؛ دل برد و نهان شد…»

 

ابلیس، پى مکر، به بازار برآمد
مکّار جهان شد

هر لحظه به شکلی بت عیّار برآمد
دین برد و نهان شد

هر روز به شکلى و به زرقى و به دلقى
شد رهزن خلقى‏

تا بیشتر اندر صف کفّار بر آمد
خورسند از آن شد

صد نقشه اضلال ز خود کرد نمودار
از هَر بت و زنّار

تا بر همه اشرار عَلَمدار برآمد
قطب همگان شد

آندم که شد از درگه حق رانده و مطرود
وا مانده و مردود

فکرش به تشکّل شد و مکّار برآمد
أشکال عیان شد

گه شد به بَر آدم و حوّا پى اغوا
آن طاغى مردود

تلبیس‏کنان در دهن مار برآمد
وارد به جنان شد

گه هَمدم قابیل شد و یارى او کرد
بر کشتن هابیل‏

گه بر مَدَد شهوت فجّار برآمد
هَر فسق عیان شد

با نوح در افتاد و بشوراند بر او قوم
آن دشمن عیّار

او بود که اندر پس آزار برآمد
از سنگ‏زنان شد

قیدار شد و عاقبت آن ناقه صالح
پى کرد ز کینه‏

او بود که در داخل قیدار برآمد
تا کار چنان شد

بر ضدّ خلیل آن بت عیّار کمر بست
در هیکل نمرود

هیزم‏کش آن آتش بسیار برآمد
آتش چو جنان شد

شد دشمن یعقوب و بر او موج بلا ریخت
در فُرقت یوسف‏

تا کور شد و بخت دگربار برآمد
گم گشته عیان شد

بر یوسف صدّیق حَسَد بُرد و به تمهید
در چاه فکندش‏

حق خواست که در مصر ملک‏وار برآمد
بر رغم خسان شد

حقّا که همو بود که ضدِّ یدِ بیضا
فرعون‏صفت شد

او بود نه آن قوم که سحّار برآمد
سحرش ز میان شد

او بود که آواز ز گوساله برآورد
شد رهزن قومى‏

خود ساخت و با سامرى همکار برآمد
خود سجده‏کنان شد

آئین یهودیّت از او گشت نمودار
در امّت موسى‏

هفتاد و یکى فِرقه پدیدار برآمد
پس فتنه عیان شد

پس دار بپا کرد و برانگیخت یهودان
بر کشتن عیسى‏

عیسى بفلک از زِ بَر دار برآمد
محبوب جهان شد

شد پولُس و بشتاف سوى امّت عیسى
تا کرد نصارى‏

هفتاد و دو تا فرقه نمودار برآمد
بس کینه عیان شد

او فتنه برانگیخت که تا کُشت بخوارى
یحَیى زکریّا

پس رقص‏کنان آن بُت عیّار برآمد
صوفى صفتان شد

در جوف درختان صنوبر شد و میگفت
من ربّ شمایم‏

زان گورخران زارى بسیار برآمد
کان یار عیان شد

همراه قریش آمد و شد داخل نَدوَه
در صورت پیرى‏

بر مشورت قتل نبى یار برآمد
حق خواست نه آن شد

در شکل سُراقه شد و در جنگ احد رفت
باز آن بت عیّار

جبریل چو با حَربه‏اى از نار برآمد
گردید و نهان شد

در صورت پیرى شد و در روز سَقیفه
بوسید خلیفه‏

او بود که هَر روز بأطوار برآمد
گه پیر و جوان شد

القصّه همو بود که هَر روز به هر جا
غوغاى دگر کرد

گه با جمل عایشه سَردار برآمد
فتّان زمان شد

گه با پسر هند شد و مکر عیان کرد
قرآن به سَرِ نى‏

گه یار خوارج شد و غدّار برآمد
شمشیر زنان شد

بر قتل حُسین بَست کمر وز پى ترغیب
یا خیل خدا گفت‏

تا خیل عدو آن همه خونخوار برآمد
دلها به فغان شد

وز هر طرف و هر در و دیوار برآمد
تا دور بتان شد

چون حجّت موعود نهان گشت از این خلق
در پرده غیبت‏

آن حیله‏گر، آزاده و مختار برآمد
سَربار گران شد

پس خواست که آسود شود اندکى از رنج
زد نقش تصوّف‏

تا خودبخود این بُتکده دوّار برآمد
دکّان خسان شد

از جنس بَشَر خواست گمارد بدل خویش
اقران شیاطین‏

یک سلسله اقطاب ریاکار برآمد
شیطان زمان شد

با اینکه تبلبیس نه کم داشت ز ابلیس
هر مرشد و قطبى‏

شد با همگى متّحد و یار برآمد
خود جلوه‏کنان شد

گه داخل طیفور شد و گفت انَا اللّه
گه داخل منصور

تا گفت انَا الحَقّ و سَرِ دار برآمد
مطرود جهان شد

گه شکل جُنید آمد و گه صورت شبلى
گه هیکل ذو النّون‏

گاهى ز غزالى و ز عطّار برآمد
خود بود و همان شد

گه مولوى و شمس و از اینگونه هزاران
چون حافظ لافظ

دهریست که در هیکل اشرار برآمد
درخور نگران شد

گه صوفى و گه شیخى و گه فرقه دیگر
هفتاد و دو فرقه‏

گه باب و بها کافر و غدّار برآمد
سَردار خران شد

منسوخ نخواهد شدن این رشته تشکّل
تا موعد معلوم‏

بنگر به چه شکل آن بت عیّار برآمد
دین برد و نهان شد

این گفته حقّ است جوادانه ز پندار
منکر مشویدش‏

کافر بود آن کَس که به انکار برآمد
از دوزخیان شد

منبع: خراسانی، جواد، دیوان بینه رحمت در مراثى قتیل امت و اهلبیت عصمت علیهم السلام، نشر بوذرجمهری (مصطفوی)، تهران، ۱۳۳۵، ص: ۲۰۹-۲۱۲

  • لطفا از ارسال پیام هایی که به مسائل سیاسی یا شخصیت های سیاسی مربوط می شود خودداری کنید.

  • از ارسال کامنت های توهین آمیز پرهیز شود.

  • پیام هایی که در نقد شخصیت های صوفیه معاصر ارسال شوند، به منظور رعایت برخی مصالح عموم تایید نخواهد شد.

  • 1 دیدگاه

    1. نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

      نه هر که آینه سازد سکندری داند

      نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

      کلاه داری و آیین سروری داند

      تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

      که دوست خود روش بنده پروری داند

      غلام همت آن رند عافیت سوزم

      که در گداصفتی کیمیاگری داند

      وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

      وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

      بباختم دل دیوانه و ندانستم

      که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

      هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

      نه هر که سر بتراشد قلندری داند

      مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

      که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

      به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

      جهان بگیرد اگر دادگستری داند

      ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

      که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    آزمون امنیتی *

    دکمه بازگشت به بالا