مولوی

اشعار عرفانی مولوی در مدح عمر و ابوبکر- ادعای مقام قطبیت و نبوت برای عمر!

65,031 بازدید

اشعار عرفانی و ملکوتی مولوی در مدح عمر و ابوبکر -عقاید ناب-۲

انحرافات اعتقادیِ اشعار مولوی در مثنوی و دیوان شمس

یکی از کسانی که اشعار بسیاری در وصف عمر و ابوبکر و عثمان سروده و ارادت خاصی به آنها داشته و این ارادت خود را بارها و بارها در اشعارش انعکاس داده، مولوی است که متاسفانه به عنوان عارفی شیعه و واصل به حق معرفی می شود. او در برخی از اشعارش حتی مقام خلفا را از حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام نیز بالاتر می داند!

اشعار مولوی در مدح عمر و ابوبکر و عثمان

توجه شما را به نمونه هایی از این اشعار جلب می کنیم :

چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق****** دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد

(دیوان شمس غزل شماره ۹۰۱)

عاشقانی که باخبر میرند******پیش معشوق چون شکر میرند

از الست آب زندگی خوردند******لاجرم شیوه دگر میرند

و انک اخلاق مصطفی جویند******چون ابوبکر و چون عمر میرند

(دیوان شمس غزل شماره ۹۷۲)

ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو******چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو

بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو******عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو

پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می‌کند******گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو

(دیوان شمس غزل شماره ۲۱۳۶)

در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم******اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو

چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری******زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو

(دیوان شمس غزل شماره ۲۱۷۳)

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته******افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته

هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جان******کو در سخا آویخته کو در صفا آویخته

باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شده******صوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته

این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سری******و آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته

آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شده******وین بحری نوآشنا در آشنا آویخته

(دیوان شمس غزل شماره ۲۲۷۵)

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده******رو با دگران کرده ما را نگران کرده

با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری******کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده

زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد******جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده

(دیوان شمس غزل شماره ۲۳۲۶)

چشم احمد بر ابوبکری زده******او ز یک تصدیق صدیق آمده

گفت من شه را پذیرا چون شوم******بی بهانه سوی او من چون روم

نسبتی باید مرا یا حیلتی******هیچ پیشه راست شد بی‌آلتی

همچو مجنونی که بشنید از یکی******که مرض آمد به لیلی اندکی

گفت آوه بی بهانه چون روم******ور بمانم از عیادت چون شوم

(مثنوی معنوی دفتر اول بخش ۱۲۸)

قصهٔ عثمان که بر منبر برفت******چون خلافت یافت بشتابید تفت

منبر مهتر که سه‌پایه بدست******رفت بوبکر و دوم پایه نشست

بر سوم پایه عمر در دور خویش******از برای حرمت اسلام و کیش

دور عثمان آمد او بالای تخت******بر شد و بنشست آن محمود بخت

پس سؤالش کرد شخصی بوالفضول******که آن دو ننشستند بر جای رسول

پس تو چون جستی ازیشان برتری******چون برتبت تو ازیشان کمتری

گفت اگر پایهٔ سوم را بسپرم******وهم آید که مثال عمرم

بر دوم پایه شوم من جای‌جو******گویی بوبکرست و این هم مثل او

هست این بالا مقام مصطفی******وهم مثلی نیست با آن شه مرا

بعد از آن بر جای خطبه آن ودود******تا به قرب عصر لب‌خاموش بود

سخت خوش مستی ولی ای بوالحسن******پاره‌ای راهست تا بینا شدن

(مثنوی معنوی دفتر چهارم بخش ۱۹ – قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله)

هرکه خواهد که ببیند بر زمین******مرده‌ای را می‌رود ظاهر چنین

مر ابوبکر تقی را گو ببین******شد ز صدیقی امیرالمحشرین

اندرین نشات نگر صدیق را******تا به حشر افزون کنی تصدیق را

(مثنوی معنوی دفتر ششم بخش ۲۲)

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری******هرکس هنری دارد و هرکس کاری

مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل******چون احمد و بوبکر به گوشهٔ غاری

(دیوان شمس رباعی شماره ۱۹۸۶)

طه و گلگونه غیب است کز او******زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست

چند عثمان پر از شرم که از مستی او******چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست

(دیوان شمس غزل شماره ۴۱۵)

یک دست جام باده و یک دست جعد یار******رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار******دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

(دیوان شمس غزل شماره ۴۴۱)

چو خورشید آدمی زربفت پوشد******چو آن مه روی زرافشان درآمد

بزن دست و بگو ای مطرب عشق******که آن سرفتنه پاکوبان درآمد

اگر دی رفت باقی باد امروز******وگر عمر بشد عثمان درآمد

همه عمر گذشته بازآید******چو این اقبال جاویدان درآمد

(دیوان شمس غزل شماره ۶۶۸)

سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو******چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو

چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است******و آن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو

(دیوان شمس غزل شماره ۲۲۲۲)

چون محمد یافت آن ملک و نعیم******قرص مه را کرد او در دم دو نیم

چون ابوبکر آیت توفیق شد******با چنان شه صاحب و صدیق شد

چون عمر شیدای آن معشوق شد******حق و باطل را چو دل فاروق شد

چونک عثمان آن عیان را عین گشت******نور فایض بود و ذی النورین گشت

چون ز رویش مرتضی شد درفشان******گشت او شیر خدا در مرج جان

چون جنید از جند او دید آن مدد******خود مقاماتش فزون شد از عدد

بایزید اندر مزیدش راه دید******نام قطب العارفین از حق شنید

چونک کرخی کرخ او را شد حرس******شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس

پور ادهم مرکب آن سو راند شاد******گشت او سلطان سلطانان داد

وان شقیق از شق آن راه شگرف******گشت او خورشید رای و تیز طرف

چون ابوبکر از محمد برد بو******گفت هذا لیس وجه کاذب

چون نبد بوجهل از اصحاب درد******دید صد شق قمر باور نکرد

آینهٔ دل صاف باید تا درو******وا شناسی صورت زشت از نکو

(مثنوی معنوی دفتر دوم بخش ۲۳)

مولوی و استخفاف مقام حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام

همانطور که در ابیات فوق ملاحظه میفرمائید خلفای اهل سنت با القاب صدیق، فاروق و ذی النورین خطاب شده اند که حاکی از مقامات معنوی بالاست! اما به دریای علم و حکمت نبوی و باب الله، حضرت امیر المومنین علی علیه السلام لقب شیر خدا داده شده است که تنها تداعی کننده شجاعت و جنگ آوری است!

مولوی همچنین، خلیفه ی دومی را که فریاد میزد: “تمامی مردمان از عمر داناترند، حتی زنان پرده ‏نشین!” ـ “سایه خداوند” و “معلم علوم و معارف” مى‏ داند، اما خزینه علم خداوند، و بابِ علم پیامبر صلوات اللّه‏ علیهما و آلهما را تنها پهلوانی مى‏ شمارد که (نعوذ بالله ) جاهل! و در معرض نفاق!! بوده، و محتاج راهنمایی عاقلان و پیران راه مى‏ باشد!! او در اشعارش مى‏ گوید:

گفت پیغمبر علـی را کای على‌ شیر حقى، پهلوان پر دلی‌

لیک بر شیری مکن هم اعتمید‌ اندر آ در سایه نخل امید‌

اندر آ در سایه آن عاقلى‌ کش نداند بُرد از ره ناقلی‌

ظل او اندر زمین چون کوه قاف‌ روح او سیمرغ بس عالی طواف‌

گر بگویم تا قیامت نعت او‌ هیچ آن را مقطع و غایت مجو‌

چون گرفتت پیر، هین تسلیم شو‌ همچو موسی زیر حکم خضر رو‌

صبر کن بر کار خضری بی نفاق‌ تا نگوید خضر رو هذا فراق‌

چون گزیدی پیر نازکدل مباش‌ سست و ریزنده چو آب وگل مباش‌

(مثنوى، تصحیح: استعلامى، محمد، دفتر یکم، ۲۹۷۲).

همو نیز، وجودِ آن “ایمانِ مجسم” و “حقِ مطلق” را مبتلا به هوا و هوس مى‏ داند، و مى‏ سراید:

چون خدو انداختی در روی من‌ نفس جنبید و تبه شد خوی من‌

نیم بهر حق شد و نیمی هوا‌ شرک اندر کار حق نبود روا‌

یعنی نعوذ بالله حضرت در آن لحظه دچار شرک(خفی) شده اند!

 

مولوی و نبوت عمر بن خطاب

مولوی تنها به این اشعار بسنده نکرده است و در مجالس سبعه، عمر بن خطاب را امیرالمومنین، عادل، ولی زمان و قطبی دانسته که شیطان جرات نمی کرده با حضور عمر، دلی را وسوسه کند. مولوی با نشاندن عمر به مسند شریعت و طریقت، ولایت و قطبیت صوفیانه را برای آن غاصب قائل می شود و می نویسد:

« امیرالمؤمنین عمر خطاب آن محتسب شهر شریعت، آن عادل مسند اصل طریقت، آن مردی که چون درهٔ عدل در دست امضای اقتضای عقل گرفت، ابلیس را زهرهٔ آن نبود که در بازار وسوسهٔ خویش به طراری و دزدی، جیب دلی بشکافد، که :« ان الشیطان لیفر من ظلّ عمر» عاشقی بود بر حضرت که هرگز نفاق، راه وفاق او نزد. صادقی بود در خدمت که هرگز دهر پر مداهنت، به روغن خیانت، فرق دیانت او چرب نکرده بود.»[1]

سپس در کمال ناباوری درباره عمر که دوازده سال طول کشید تا یک سوره قرآن را یاد بگیرد[2] و در دوران پیش از بعثت رسول گرامی اسلام نیز از مشرکان و بت پرستان و شاربان خمر و… بوده و حتی در زمان خلافتش نیز شراب می خورده[3]، حدیثی سراسر کذب را می آورد و تاکید می کند که اگر حضرت محمد صلی الله علیه و آله به رسالت مبعوث نمی شد، عمر به عنوان پیامبر آخر الزمان ارسال می شد!:

«لو لم ابعث لبعثت یا عمر(یعنی رسول فرمود :اگر من به پیامبری مبعوث نمی شدم ، تو مبعوث می شدی)».

ای مخاطب خطاب حسبک… اگر مرا که محمدم به حکم پیغامبری از حجره «لولاک لما خلقت الافلاک »بیرون نفرستادندی، تو را که عمری به حکم عدل اهلیت آن بودی که یا منشور بلغ به میدان رسالت آخر زمانیان فرستادندی. [4]


[1] مجالس سبعه، مولوی (با تصحیح و توضحیات دکتر توفیق سبحانی)، موسسه کیهان، تهران، 1372، چاپ دوم، ص 63

[2] وَأَخْبَرَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ بْنُ الْفَضْلِ الْقَطَّانُ، ثنا أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الصَّوَّافُ، ثنا بِشْرُ بْنُ مُوسَي أَبُو بِلالٍ الأَشْعَرِيُّ، ثنا مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: ” تَعَلَّمَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ الْبَقَرَةَ فِي اثْنَتَيْ عَشْرَةَ سَنَةً، فَلَمَّا أَتَمَّهَا، نَحَرَ جَزُورًا ”

از عبد الله بن عمر نقل شده است كه گفت: عمر بن خطاب، دوازده سال طول كشيد تا سوره بقره را ياد بگيرد، وقتي تمام كرد، شتري را ذبح نمود.

برخی از منابع این روایت از منابع اهل سنت:

  1. البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاي458هـ)، شعب الإيمان، ج2، ص1954، تحقيق: محمد السعيد بسيوني زغلول، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولي، 1410هـ؛
  2. الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص40، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛
  3. ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج44، ص286، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – 1995؛
  4. الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج3، ص267، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمري، ناشر: دار الكتاب العربي – لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، 1407هـ – 1987م؛
  5. السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تنوير الحوالك شرح موطأ مالك، ج1، ص162، ناشر: المكتبة التجارية الكبري ـ مصر، 1389هـ ـ 1969م؛
  6. السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج1، ص54، ناشر: دار الفكر – بيروت – 1993؛
  7. الزرقاني، محمد بن عبد الباقي بن يوسف (متوفاي1122هـ) شرح الزرقاني علي موطأ الإمام مالك، ج2، ص27، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولي، 1411هـ؛
  8. الكتاني، عبد الحي بن عبد الكبير (متوفاي1383هـ)، نظام الحكومة النبوية المسمي التراتيب الإدراية، ج2، ص280، ناشر: دار الكتاب العربي – بيروت.

[3] طبق نقل ابن هشام عمر گفته: شراب را بسیار دوست می داشته و پیشتاز در شرابخواری بوده… او حتی پس از نزول آیه حرمت مطلق شرابخواری و نهی پیامبر ازمطلق شراب حتی کم یا مخلوط آن، با این توجیه که برای هضم گوشت شتر و نرم شدن شکمش راهی جز شرابخواری وجود ندارد، شراب غلیظ می نوشیده. اما عربى از ظرف شراب او نوشید و بى هوش شد؛ و عمر بر او حدّ جارى کرد و گفت: این حدّ به خاطر مستى بر او جارى شده نه به خاطر نوشیدن آن!

برای مطالعه بیشتر روی این لینک کلیک کنید.

[4] مجالس سبعه، مولوی (با تصحیح و توضحیات دکتر توفیق سبحانی)، موسسه کیهان، تهران، 1372، چاپ دوم، ص 63

  • لطفا از ارسال پیام هایی که به مسائل سیاسی یا شخصیت های سیاسی مربوط می شود خودداری کنید.

  • از ارسال کامنت های توهین آمیز پرهیز شود.

  • پیام هایی که در نقد شخصیت های صوفیه معاصر ارسال شوند، به منظور رعایت برخی مصالح عموم تایید نخواهد شد.

  • 4 دیدگاه

    1. شما وقتی سواد تان در حدی نیست که منظور شاعر رو درک نمایید چه نیازی است که هر اباطیلی رو بنویسید؟منظور شاعر از خضر خود پیامبر است و نه خلیفه دوم و همچنین اشاره به صبر حضرت علی در صورت وجود هرگونه مشکل بعد از پیامبر دارد که قضایای آن در تاریخ اومده و هیچ ارتباطی با خلیفه دوم و قص علی هذا ندارد لطفا اگر معنی و مفهوم شعر رو درک نمی کنید ساکت بمانید همین

      1. وقتی سواد و قدرت فهمت اندازه درک مطلب یک صفحه هم نیست، واجب هست با این حد از اعتماد به نفس کامنت بگذاری؟
        در این مطلب، درباره منظور شاعر از خضر اصلا بحثی شده؟ که شما آن را از خلیفه دوم نفی و به حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت می دهی؟؟؟؟
        سر بی صاحب را نتراش
        و در خواندن چند سطر متن دقت کن
        بعد بیا ادعای با سوادی و … کن
        مشکل اصلی اشعار مولوی، این هست که القاب عمر و ابوبکر و عثمان در مثنوی، “سایه خداوند” و “معلم علوم و معارف” ، صدیق، فاروق و ذی النورین و … است ولی مولوی با جسارت و بی ادبی، امیر مومنان علیه السلام را تنها پهلوانی مى‏ شمارد که (نعوذ بالله ) جاهل! و در معرض نفاق!! بوده، و محتاج راهنمایی عاقلان و پیران راه است.
        و این حاکی از آن است که مولوی چقدر از معارف اهل بیت علیهم السلام دور بوده و مناقب امیرمومنان علیه السلام را حتی در حد علمای اهل سنت نیز نقل نکرده است.
        بروید ببینید در کتب اهل سنت چه روایات بلندی در فضائل و مناقب مولا نقل شده که در مثنوی هیچ اثری از این فضائل و مناقب نیست

    2. خیلی پیاده ای و چرت و پرت میگی
      این غزلو داشته باش که از مولوی در وصف حضرت علی علیه السلام گفته شده.

      تا صورت پيوند جهـــــــــــــــان بود علي بود
      تا نقش زمين بود و زمــــــــان بود علي بود

      آن قلعه گشايي که در قلعـــــــــه ي خيبر
      برکند به يک حملــــــــه و بگشود علي بود

      آن گُرد سرافراز که انـــــــــــــــدر ره اسلام
      تا کـــــــــار نشد راست نياسود، علي بود

      آن شيــــر دلاور که براي طمـــــــــــع نفس
      بر خوان جهـــــــــــــان پنجه نيالود علي بود

      شاهي که ولي بود و وصــــي بود علي بود
      سلطان سخــــــــــــــا و کرم و جود علي بود

      هم آدم وهم شيث و هم ادريس و هم الياس
      هم صالــــــــــح پيغمبــــــــر و داوود علي بود

      هم موسي و هم عيسي و هم خضر و هم ايوب
      هم يوسف و هم يونس و هم هــود علي بود

      مسجـــــود ملايک که شد آدم، ز علي شد
      آدم چو يکي قبلـــــــــــه و مسجود علي بود

      آن عارف سجّاد ، که خاک درش از قــــــــدر
      بر کنگــــــره عرش بيفـــــــــــــــزود علي بود

      هم اول و هم آخـــــر و هم ظاهـــــر و باطن
      هم عابـــــــد و هم معبد و معبود ، علي بود

      آن لحمک لحمـــــي ، بشنو تــــــا که بداني
      آن يـــــــــــــار که او نفس نبي بود علي بود

      موسي و عصــــا و يــــــــد بيضــــــــا و نبوت
      در مصــــــــــر به فرعون که بنمود ، علي بود

      عيسي به وجود آمدو في الحال سخن گفت
      آن نطق و فصـــــــاحت که در او بود علي بود

      خاتم که در انگشت سليمان نبي بود علي بود
      آن نور خدايــــي که بر او بــــــــــــود علي بود

      آن شاه سرافـــــــراز که اندر شب معــــــراج
      با احمــــــــــد مختــــــــــار يکي بود علي بود

      آن کاشف قرآن که خــــــــــــدا در همه قرآن
      کردش صفت عصمت و بستــــــــود علي بود

      آن شيـــــــــر دلاور که ز بهر طمــــــــع نفس
      بر خوان جهـــان پنجه نيالـــــــــــود علي بود

      چندان که در آفـــــــــــــاق نظر کردم و ديدم
      از روي يقين در همه موجــــــــــود ، علي بود

      اين کفر نباشد، سخـــــــن کفر نه اين است
      تا هست علي باشد و تابــــــــــود علي بود

      سرّ دو جهــــــــــــــان جمله ز پيدا و ز پنهان
      شمس الحق تبريز که بنمـــــــود، علي بود

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    آزمون امنیتی *

    دکمه بازگشت به بالا