مقالات

بررسی انحرافات سیر و سلوک مصطلح و بیان مسیر صحیح سیر و سلوک

1,993 بازدید

بررسی انحرافات سیر و سلوک مصطلح و بیان مسیر صحیح سیر و سلوک

در روزگاری به سر می­بریم که بساط کلاس های مدعی سلوک بسیار گسترده و عرفان های غربی و شرقی در قالب های مختلف و به صورت هایی جذّاب مطرح شده است. مشتریان این نوع کلاس ها غالباً کسانی هستند که در درون، میلی به معنویات دارند. ولی گاه اسیر افکاری انحرافی و یا افراطی شده و گاه مسأله تهذیب روح را با تقویت روح اشتباه گرفته و راه را از چاه نشناخته و از مسیر صحیح غافل می مانند.

پیش از پرداختن به این مهم، لازم است که راه و روش های مطرح برای رسیدن به عرفان و کمال، مورد بررسی قرار گیرد.

از سوى مکاتب مختلف، راه هاى متعدّدى، براى رسیدن به این مقصد، ارائه شده است که اکثر آنها خالى از اشکال نیست. مطرح ترین آن ها عبارت است از:

الف ) روش عالمانه

این روش، انسان خود ساخته را، انسان معتدل معرفى مى‏کند. به عنوان مثال کسى که خسیس است شخص معتدلى نیست و همچنین کسى که تمام ثروت خود را مى‏دهد این نیز شخص معتدلى نیست. قرآن کریم هم افراد خسیس را مورد نکوهش قرار داده[۱] و هم کسانى را که تمام دارایی خود را می بخشند. روش کار، بهره گیری از روش عالمانه است. مثلاً در این روش، درمان خساست با بخشش فراوان امکان پذیر است این شیوه با همه فواید، مشکلاتی نیز دارد از قبیل:

۱) این روشن به سبب سختی هایش قابل فهم برای عموم نیست و از این لحاظ کاربردی نمی باشد.

۲) اصلاح صفات زشت با ضد آن به ویژه در مواردی که آن ضد توجیه شرعی نداشته باشد مورد اشکال است.

ب) روش نقل حالات

اساس این روش بر نقل حکایت گذشتگان و برخی از بزرگان بنا نهاده شده است. این شیوه اگرچه سودمند و مؤثر است ولی همواره از خطر مطرح شدن اسوه های دروغین و مدّعیان خیالی رنج می برد.

ت ) روش افراطی مبارزه با نفس

این مکتب بر این باور است که بایستی با تمام خواسته‏هاى نفس مبارزه کرد و لازم است که در این مسیر، گاه انسان شخصیت خود را بشکند تا نفس خویش را سرکوب کند. در احوال یکی از بزرگان این گروه مى‏خوانیم که چون وارد حمام شد و دید مورد احترام مردم قرار گرفته، عمداً جامه دیگرى پوشید تا او را دزد بخوانند و بدین ترتیب خواست با نفس خود مبارزه کرده باشد.

روش مبارزه با نفس، نیز دارای مشکلات متعددی است که برخی از آن ها عبارت است از:

۱) مخالفت با نفس در همه موارد صحیح نیست. زیرا گاه درخواست نفس حق است. به عنوان نمونه نفس انسان مى‏گوید غذا بخور و این را هم عقل و هم شرع تأیید مى‏کند ولى اگر نفس انسان بگوید اسراف کن، این جا چون اسراف حرام است[۲] باید با نفس مخالفت کرد.

۲) مواردی از مخالفت با نفس، که با حفظ آبرو و پاسداشت شخصیّت آدمی منافات داشته باشد مورد تأیید عقل و شرع نیست. خدای متعال در قرآن کریم مى‏فرماید: «عزّت براى خدا و رسول و مؤمنین است»[۳]. در کتاب شریف وسائل الشیعه به نقل از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: «من وقف بنفسه موقف التهمه، فلایلومنَّ من اَساء به الظَّنّ» یعنی: هرکس با بیان یا رفتارش، خود را در موضع و موقف اتهام دیگران قرار دهد، نباید دیگران را به خاطر سوءظنی که به او یافته اند ملامت کند.

حضرت علی علیه السلام در سخن دیگری توصیه کرده اند که «إیّاکَ وَ مَوَاطِنَ التُّهَمِ». یعنی: از مواضعی که شما را در مظانّ اتّهام قرار می­دهد، بپرهیزید. همچنین در کتاب شریف وسائل الشیعه از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده که فرمود: «مَن دَخَلَ مَوْضِعاً مِنْ مَواضِعِ التُّهمَه فَاتّهم، فَلاَیَلوُمَنَّ إلاَّ نَفْسَهُ»؛ یعنی: هرکس با سخن یا رفتارش، خود را در موضع اتهام دیگران قرار دهد و متهم شود، کسی جز خودش را ملامت نکند.

۳) مخالفت با نفس نباید با ابزار و روش غیر شرعى صورت پذیرد؛ مانند ریاضت­هایی که به جسم و روح آدمی آسیب می­رساند. یا این که او را به رهبانیّت و کناره گیری از جامعه دعوت می­کنند یا شخص را از ایفای نقش مؤثر خود در جامعه و خانواده باز می­دارند. بنابراین، مشخص شد مخالفت و مبارزه با نفس به طور مطلق نه مقدور است و نه مشروع. به زودی روشن می گردد ملاک در خودسازى اطاعت از حضرت حق است و بر همین اساس، مسأله اطاعت یا مخالفت با نفس روشن می­گردد.

بر پایه این ملاک، اگر نفس درخواستى مخالف حکم شرع داشته باشد، باید با آن مخالفت شود.

توجّه به مفهوم «الله» و تدبّر در کلمه «لا اله الا الله» راه گشای رسیدن به این حقیقت است. دقّت در مفهوم الله ما را به اطاعت از خدا و توجّه به مفهوم «لا اله الا الله» ما را از اطاعت غیر خدا منع می سازد.

مفهوم کلمه «الله» همواره با «خالق» و «خالقیت» هم راز و هم فراز است. به همین مناسبت از آنجا که خدا خالق ماست، مالک ما نیز می باشد و از آنجا که مالک ماست، صاحب اختیار ما نیز هست و چون صاحب اختیار ماست، باید از هر جهت اطاعت شود. بنابراین، بین دو مفهوم «اطاعت» و «الله» اتّحادی ناگسستنی برقرار است و از سوی دیگر، کلمه «لا اله الا الله» این اطاعت را منحصر در شخص «الله» می­سازد و لذا اطاعت غیر خدا وارد حیطه شرک و دوگانه پرستی می­شود.

مطابق آیه «ارأیتَ مَنِ اتَّخَذَ الَهَهُ هَوَاهُ»[۴]، بیانگر انحصار اطاعت از خدا است؛ زیرا در فرهنگ قرآنی اطاعت مختصّ ذات إلاهی است و به همین لحاظ اطاعت از هر چیزی به منزله خدا قرار دادن آن است و شرک محسوب می گردد. بدیهی است اطاعت از نمایندگان حق همان اطاعت از خداست(= من اطاع الرسول فقد اطاع الله)[۵] و امّا اطاعت هر چیزی از جمله اطاعت نفس که با مخالفت دستورات خدا همراه باشد، مصداق شرک و پلیدی است. بنابراین، مخالفت با نفس در مکتب وحی تنها در صورتی که درخواست نفس با درخواست حضرت حق منافات داشته باشد، مجوّز دارد و اطاعت از نفس در مواردی که شارع بر آن صحّه گذارده، مانعی ندارد.

مقصود از خودسازی در مکتب وحی، بنابر مطالب یاد شده، کاملاً روشن و مبرهن می­گردد؛ یعنی: همان پاکسازیِ نفس از هر نوع شرک. اطاعت از خداوند توحید و اطاعت از غیر خدا از جمله نفس سرکش، شرک است.

اما چرا بعضی به مخالفت با نفس با روش­های سخت و همراه با ریاضت روی آورده­اند؟

سرّ مطلب این است که مخالفت با نفس، روح آدمی را قوی کرده و به او قدرت تصرّف در اشیای دیگر را می­دهد. این قدرت روحی را بیشتر مردم با تهذیب و پاکی روح اشتباه گرفته و این موارد زمینه را برای انحراف فراهم آورده است. اما حقیقت این است که تقویت روح مانند تقویت جسم یک صنعت است و لزوماً ربطی به تقوا ندارد. تصرّفات روحی مرتاضان بی دینِ هندی، گواهی روشن بر این مدّعاست.

البته برخی از دستورات دینی ما از قبیل روزه، که نوعی مبارزه با شکم و شهوتِ خوردن است و همچنین برپاداشتن نماز، که نوعی گذشت از منیّت است و نیز خُمس، که گذشت از مال و ثروت است، به اندازه نیاز روح آدمی را قوی می سازد و برای کسانی که بیش از این می­خواهند، باید به مستحبّات توجه نمایند و بیش از این ها اگر لازم بود، حتماً در شریعت کامل اسلام حکم و دستوری برای آن مقرّر می شد.

به هر حال، تقویت روح به معنای قوی ساختن روح در جهت تإثیر در بدن و خارج از آن، متفاوت از مفهوم تهذیب روح است که به معنای پاک ساختن روح از شرک و خبائث است. البتّه دستورات دینی طوری تنظیم شده است که علاوه بر تهذیب روح، تقویت آن را نیز به حدّ نیاز تضمین می­کند.

در ادامه به یکی دیگر از متفرّعات این بحث، که بسیار مهم و سرنوشت ساز است اشاره می­گردد تا بدین وسیله باب برخی از انحرافات اعتقادی بسته شود.

تهذیب نفس بدون دارابودن اعتقاد صحیح (= دین آسمانی) و ارتباط عمیق با خداوند (= عبادت) صورت نمی­پذیرد و کسانی که تهذیب روح را بدون دین می­جویند، راه به جایی نخواهند بُرد.

دین اسلام بر چهار رکن: خدا، قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام استوار است. لذا تمامی مسلک­هایی که سیر و سلوک خود را جدای از این چهار رکن قرار داده­اند، از مسیر حق جدایند.

در مطالعه کتبِ برخی از مدعیان سیر و سلوک، و نیز کتب کسانی که سعی دارند با میل شخصى آن مطالب را با ظواهر آیات و روایات تطبیق دهند، هیچ اثرى از رسول اکرم ‏صلى الله علیه وآله و سلم و اهل بیت عصمت علیهم السلام ، در طى طریق، دیده نمى‏شود. ایشان معتقدند که سیر و سلوک چیزى جز مخالفت نیست و بر همین اساس رسول اکرم ‏صلى الله علیه وآله و امیر المؤمنین ‏علیه السلام را نیز از سالکان همین راه، معرفى کرده‏اند.

چگونه می­توان دوستی دوستان خدا و اطاعت از نمایندگانش را از اعتقاد و دوستی خدا جدا نمود!

انس بن مالک گوید: رسول خدا‏ صلى الله علیه وآله و سلم فرمودند: جبرئیل نزد من آمد و گفت: اى احمد! اسلام بر ده سهم است و کسى که از این سهم ها براى او نباشد، بدبخت است.[۶]

۱- شهادت بر این که آفریدگارى جز الله که خالق آسمان و زمین است وجود ندارد؛ و این، کلمه توحید است.

۲ – نماز. نماز پاکى است.

۳ – خمس و زکات که این فطره است.

۴ – روزه، که سپر آتش است.

۵ – حج که شریعت است.

۶ – جهاد که باعث عزّت است.

۷ – امر به معروف که وفاى به عهد است.

۸ – نهى از منکر که اتمام حجّت است.

۹ – جماعت که باعث الفت است.

۱۰ – طاعت خدا ، رسول و اهل بیت او که باعث مصونیّت از اشتباه و گناه است.

جبرئیل به رسول خدا عرض کرد: این دین، به مانند درختى است که ایمان تنه آن و نماز عروق آن و زکات آب آن و روزه شاخه‏هاى آن و حُسن خُلق برگ آن و دورى از گناه میوه آن است. و همانطور که درخت بى میوه کامل نیست، مسلمانى که از گناه دورى نمى‏کند، اسلامش کامل نیست.

ابوعبدالله جدلى مى‏گوید: نزد امیرالمؤمنین علیه السلام رفتم و از معناى «حسنه» که در این آیه آمده است[۷]، پرسیدم:

»من جاء بالحسنه فله خیر منها و هم من فزع یومئذ آمنون ومن جاء بالسیئه فکبت وجوههم فى النار هل تجزون الا ما کنتم تعملون» [۸]

یعنی: کسى که حسنه بیاورد براى او بهتر از آن است و او از فزع روز قیامت در امان است و کسى که سیئه بیاورد با صورت در آتش انداخته شود. آیا مجازات مى‏شوید، مگر براى کارهایى که کرده‏اید.

حضرت فرمود: منظور از «حسنه» ولایت و دوستى ما اهل بیت است.

در روایتى دیگر آمده است: ولایت اهل بیت علیهم السلام، همان هدایت است.

امام باقر فرموده است : ده چیز است که اگر کسى آنها را داشته باشد، خداى متعال او را وارد بهشت مى‏سازد. آن ها عبارت است از:

۱ – شهادت بر این که خدایى جز آفریدگار آسمان و زمین نیست.

۲ – شهادت به رسالت رسول مکرّم اسلام حضرت محمد بن عبد الله ‏صلى الله علیه و آله.

۳ – اقرار به آنچه از طرف خداى متعال آمده است.

۴ – برپاداشتن نماز.

۵ – ادای زکات (خمس و زکات).

۶ – روزه ماه مبارک رمضان.

۷ – گزاردن حج و زیارت خانه خدا.

۸ – ولایت نسبت به اولیاى الهى.

۹ – دشمنى نسبت به دشمنان خداى متعال.

۱۰ – اجتناب از هر نوشیدنى سُکرآور.

امام باقر علیه السلام فرموده است[۹]: اسلام بر پنج پایه بنا شده است و مهم‏ترین آنها ولایت است. این پنج پایه عبارت است از: نماز ، زکات ، روزه ، حج و ولایت؛ و به چیزى مانند ولایت ندا نشده است.

در روایتی آمده است که چون رسول خدا به همراه سپاهیانش از جنگ تبوک بازمی‌گشت، در یکی از منازل راه دستور فرمود که از جهاز شتران منبری فراهم کنند. یاران چنین کردند و رسول خدا بر بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای پروردگار خطاب به جملگی حاضران فرمود: ای گروه های متعدد مردم! سوگند به آن خدایی مرا به حق مبعوث فرمود، اگر هر یک از شما در روز قیامت اعمالش هموزن کوه ها باشد ولی ولایت علی علیه السلام را در دل نداشته باشد، خدای عزّ و جلّ او را به صورت در آتش دوزخ می اندازد. .[۱۰]

بنابراین، جست و جویِ هدایت بدون ولایت اهل بیت علیهم السلام عملی بیهوده است. آنچه در روزگار ما در قالب عرفانهای غربی و شرقی، مطرح می­شود که بهره ای از عبادت خدا و ولایت دوستان خدا ندارد، ربطی به تهذیب نفس ندارد و حیله­ای از سوی شیطان برای سرگرم ساختنِ کسانی است که از درون میلی به این گونه مسائل دارند.

حذف اهل بیت علیهم السلام از سیر و سلوک !!

دوری از اهل بیت علیهم السلام و نیز دور ساختن مردم از آن ذوات مقدس علیهم السلام درطول تاریخ به شکل ها و ترفند های مختلفی رخ داده است.

برخی با ترتیب دادنِ مراحلی برای سلوک، با تردستی و زیرکی اهل بیت علیهم السلام را به نحوی از این حوزه حذف کرده و در نهایت آن بزرگواران را نیز از جمله سالکان این مراحل شناسانده اند. در حقیقت، مطابق این دیدگاه، رسول اکرم ‏صلى الله علیه وآله و حضرت امیرعلیه السلام نیز جزء سالکان همین طریق هستند، که با طىّ مراحلى به آن مقام شامخ رسیده‏اند. بنابراین، در سیر و سلوکِ افراطی، مسأله اعتقاد به ولایت و رسالت، هیچ دخلى در پیشرفت معنوى ندارد. پیروان این مرام، مى‏گویند: درست است که مقام ولایت و رسالت به رسول اکرم صلى الله علیه وآله اعطا شده است، ولى به دست آوردن آن براى هر کسى میسور است. لذا ممکن است کسى با طى مراحل سلوک به همان مقام ولایتى که رسول اکرم صلى الله علیه وآله داشتند، برسد.

اساسِ مطلب در این نظر، فناى در خدا و بقاى در این فنا است و این مقام را به عنوان یک مسلمان براى رسول اکرم صلى الله علیه وآله نیز قایل‏اند و معتقدند افراد دیگرى نیز به همین مقام رسیده‏اند و یا می توانند برسند.

حال چرا خدای سبحان رسول اکرم صلى الله علیه وآله را براى این مقام برگزیده و دیگران را انتخاب نفرموده است؟ آیا این، همان ترجیح بلامرجّح نیست؟ و اگر کسى در این مقام همتاى رسول اکرم صلى الله علیه وآله باشد، آیا دستورات حضرت رسول صلى الله علیه وآله را باید اطاعت کند؟ و آیا فرستادن رسول با توجه به این که ممکن است هر کسى بدون تمسّک به نبى، به مقام والایى برسد، لغو نیست؟

در کتب سیر و سلوکى معمول، مراحلى را براى رسیدن به کمالِ مطلق ذکر مى‏کنند که این مراحل در حق هر کسى جارى است. حال آن شخص سالک، معتقد به ائمه اطهار باشد یا نباشد. لذا کسانى را که به امامت بِلافصل حضرت امیر علیه السلام اعتقادى ندارند و بل که دشمنان آن حضرت را ستوده‏اند؛ در این مکتب جزو بزرگان فانى در حق و اولیاى مقّرب درگاه ایزدى نامبرده مى‏شوند. این مسأله باعث شده برخی از عالمان شیعه که به این گونه اندیشه ها تمایل دارند و آنان را وادار به توجیه نموده است.

مطابق روایات، مقام نبوت برای رسول اسلام صلى الله علیه وآله و مقام ولایت برای امیر مؤمنان علیه السلام با طی مراحلی که معمولا بیان می­شود نبوده است، بل که از اَزَل از سوی خدا به ایشان داده شده است. جابر از رسول خدا صلَّى الله علیه وآله نقل کرده که ایشان فرمود: « نخست خداوند نور من را بیافرید و سپس از آن نور علی جدا گردید».۱۱ خداوند صفات کمال و عصمتِ ذاتى را به اهل بیت علیهم السَّـلام عطا فرمود. در ابتداى دعاى ندبه چنین مى‏خوانیم:

« اللهم لک الحمد على ما جرى به قضائک فى اولیائک الذین استخلصتهم لنفسک و دینک اذا اخترت لهم جزیل ما عندک من النعیم المقیم الذى لا زوال له و لا اضمحلال بعد ان شرطت علیهم الزهد فى درجات هذه الدنیا الدّنیّه و زخرفها و زبرجها فشرطوا لک ذلک و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم و قربتهم و قدمت لهم الذکر العلى و الثناء الجلى».

یعنی: خدایا، تو را ستایش مى‏کنم براى هر چه در قضا و قدر تقدیر کردى بر خاصّان و محبّانت؛ یعنى آن کسانى که وجودشان را براى حضرتت خالص و براى دینت مخصوص گردانیدى. چون نعمت بزرگ و ابدى و بى زوال را که نزد توست بر آنان اختیار کردى، بعد از آن که زهد در مقامات و لذات و زیب و زیور دنیاى دون را بر آنها شرط فرمودى. آنها هم بر این شرط متعهّد شدند و تو هم مى‏دانستى که به عهد خود وفا خواهند کرد. پس، آنان را مقبول و مقرّب درگاه خود فرمودى و علوّ ذکر و نام بلند و ثناى خاص و عام بر آنان از پیش عطا کردى.

بنابراین، قرار دادن حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وآله را در عِداد سالکان، بى احترامى به ساحَت ایشان و بى خبرى از مسائل وحى است.

رسول خدا صلَّى الله علیه وآله فرموده است: « هنوز آدم آفریده نشده بود و بین آب و گل بود که من نبى بودم». ۱۲

بنابراین، نباید حضرت رسول صلى الله علیه وآله و حضرت امیر علیه السلام را جزو سالکان دانست. زیرا آنها فراتر از سیر و سلوک‏اند، بل که باید گفت، سیر و سلوک هر کسى باید به ایشان ختم شود؛ زیرا نزدیک شدن به اهل بیت عصمت علیهم السلام، نزدیک شدن به خداست و حُبّ ایشان، حب خداوند است و تبعیّت از ایشان، تبعیّت خداوند است. در زیارت عاشورا خطاب به امام حسین علیه السلام چنین مى‏گوییم:

« یَا أبَاعَبْدِالله؛ انّى أتَقَرّبُ الى الله و الى رسوله و الى أمیرِ المؤمنین و إلَى فاطمه و إلَى الحسن و إلیکَ بموالاتک و بالبرائه مِن أعْدَائکَ».

یعنی: اى أباعَبْدِالله! من به وسیله دوستى شما و دشمنى با دشمنان شما، به خدا و رسول خدا و امیر مؤمنان علی و فاطمه زهرا و حسن و شما علیهم السلام نزدیک مى‏شوم».

نهایت سیر و سلوک افراطی

یکی دیگر از اشکلاتِ سلوک افراطی در نهایت آن است. این نوع سلوک، نهایتی تعریف شده دارد و آن، فنای در ذات خدا است؛ به این معنا که عبد خود را خدا بداند . در این صورت است که سیر، به بلوغ خود رسیده و تنها کار سالک در این مرحله، حفظ آن است. اما این مطلب مورد تأیید آیات و روایات نیست و توسُّط اهل بیت علیهم السلام مطرح نشده است و سعی فراوانی که صاحبان این نوع عرفان ها در جهت تطبیق آنها با آیات و روایات انجام داده اند، بی حاصل مانده و ناشی از بی اطّلاعی آنان از روش استفاده از قرآن و روایات است.

در منابع وحی اثری از فناى در ذات حق و ظهور حضرت حق در همه اشیا دیده نمی­شود و این که در لسان معصومین علیهم السلام به خداوند «ظاهر» گفته می­شود، به منظور اتّحاد یا حُلول با اشیاء نیست، بل که به معنای قَهْر و غلبه بر اشیاء است.

« امّا الظّاهر فلیس من أجل أنّه عَلَا الاشیاء بِرُکوُبٍ فَوقَها وَ قُعوُدٍ عَلَیْهَا وَ تَسنمٍ لذراها وَ لَکِن ذَلِکَ لِقَهْرِهِ وَ لِغَلَبَتِهِ الأشْیَاء»۱۳

یعنی: امّا این که به خدا «ظاهر» اطلاق می شود،از این رو نیست که بر اشیاء بار شده یا بر آنها نشسته و یا ریشه در آنان دارد، بل که مراد این است که بر همه اشیاء قدرت و غلبه دارد.

شریعت ، طریقت و حقیقت

در نظر سلوکیان افراطی، شریعت ابزاری برای رسیدن به مقام فنای الهی است و چون سالک فانی شود، نیاز به عبادت ندارد زیرا در خداوند ذوب شده است.

در این دیدگاه وقتى انسان به مقام وصل و فنا رسید، دیگر نیازى به عبادت و شریعت ندارد؛ زیرا واصل شده و هر چه در عالم است و از جمله خود را فانى در خدا بل که عین حق و خدا مى‏داند. وقتى به این گروه اشکال مى‏شود، پس چرا حضرت رسول صلی الله علیه وآله، هرگز عبادت را رها نکردند؟ مى‏گویند: بقیّه مردم براى استکمال نفس وتقرّب بحق عبادت مى‏کنند،ولى عبادت رسول اکرم صلی الله علیه وآله چون به مقام فنا رسیده اند، براى اِستکمال و تحصیل قُرب نیست و فقط جنبه شکرگزاری دارد. جالب این است که برای مدّعای خود هیچ دلیل قابل طرحی را ذکر نکرده­اند.

وصول الی الله جز عبادت و اطاعت از حضرت حق نیست و در واقع عبادات از قبیل نماز، دو نقش را ایفا می­کنند. نماز هم خود وصال است و هم زمینه وصال بیشتر را فراهم می­سازد. این وصال مراتب دارد، ولی برایش نهایتی متصوّر نیست؛ زیرا خداوند حدّی ندارد و آن طور که سزاوار است، هرگز پرستیده نمی­شود. در کلمات معصومین عبارت : « قَد قامَتِ الصَّلَوه» به رسیدن به خدا معنا شده است۱۴ یعنی خود عبادت رسیدن است و از طرفی عبادت مرکبی نیز برای وصول بیشتر معرفی شده است.

از معصوم علیه السلام نقل است که فرمود:

« رسیدن به خدا سفری است که جز با مَرکَب شب درک نمی­شود»۱۵.

لذا این ادعا که بعد از وصال، عبادت موجب قُرب نیست، بل که دلیل بر شکر است، بی ریشه و غلط است؛ زیرا خداوند مانند نهایت یک مسیر نیست که به توان به آن رسید و از طرفی بین خلق و خالق تباین ذاتی است و ذوب مخلوق در خالق کاملا بی اساس و ناشی از عدم آشنایی با مبانی دینی است. مقصود از وصال به خداوند در مکتب وحی، وصول به رحمت الهی و کسب منزلت و مقام در بارگاه الهی است. و البته این وصال مراتبی دارد و نهایتی برای آن متصور نیست.

استفاده از کلمات غیرنورانی در سیر و سلوک افراطی

سالکان افراطی براى هر یک از مراحل خود، نامى نهاده اند؛ مثلاً واژه «مى» را براى حالت مراقبه به کار مى برند و در اشعار خود از «مى» و «میخانه» و «میگسارى» و «ساقى» و این گونه الفاظ که مناسب حال شراب خواران ، میگساران و شهوت رانان استفاده کرده‏اند و اگر اعتراضى به ایشان شود، ‏گویند: مراد ما از «مى»، حالت مراقبه است.

از دیدگاه دینی تشبه به گنه­کاران از هر لحاظ غلط است؛ امیرمؤمنان علی فرموده است:

«مَن تَشَبَّهَ بِـقَـوْمٍ عَدَّ مِنْهُمْ». یعنی: کسی که خود را به قومی شبیه کند، از جمله آنان شمرده می­شود.۱۶

پیامبر بزرگوار و اهل بیت پاکشان که در اوج عرفان الهی اند، هرگز در بیان مطالب بلند خود از این گونه الفاظ استفاده نکرده اند و شاگردان این مکتب نیز همواره از استعمال چنین الفاظی پرهیز می کنند.

چرا کلمات مورد استعمال اهل باده و شراب باید وارد محیط پاک معرفت شود؟ و اساسا چه لزومی دارد که از کلماتی چون «زیبا چهره»، «خوب رو»، «میکده»، «ساقی»، «میخانه»، «بتکده»، «خُمار»، «قمار» و…. استفاده شود.

بالاترین مرحله سیر و سلوک افراطی

دراین نوع سیر گفته می شود بالاترین مرحله سیر، مقام خلوص است، که با شهادت حاصل مى‏شود. و منظورشان از شهادت، قطع علاقه روح به بدن است که این کار را شهدا با نثار جان و سالکان با طى طریق انجام مى‏دهند.

این کلمات گرچه جذاب است ولی دارای اشکالات بنیادی است بخصوص که امکان تحصیل این امر، از اسباب غیر شرعی – مانند خودکشی – وجود دارد.

ملاک خلوص را شهادت دانستن و سر عظمت شهادت را قطع علاقه روح به بدن معرّفی کردنِ این پیام را می­دهد که ملاک، قطع علاقه روح به بدن است و طبیعی است بر این اساس مبنای کار خود را بر ریاضت مبتنی بر مخالفت با نفس به منظور قطع علاقه روح به بدن و مادیات قرار می دهند؛ یا همان مخالفت با نفس به روش افراطی که شرحش گذشت.

به هر حال، این نوع افکار آثار زیان باری چون حلال انگاشتن حرام و حرام ساختن حلال در پی خواهد داشت. زیرا مخالفت با نفس را به نحو افراطی تجویز می­کند. به حدی که از نعمت­های خدا استفاده نکرده و آن ها را برخود حرام می­سازند از قبیل: «ترک حیوانی» که در میان این قوم، بسیار معمول است.

»قل من حرم زینه الله التى اخرج لعباده و الطیبات من الرزق».۱۷

پبگو چه کسى زینت ها و روزیهای پاکیزه ای را که خدا براى بندگانش پدید آورده، حرام کرده است؟!

اهل بیت علیهم السلام هم فرموده اند: چه کسى بهتر از مؤمنین که از نعمتهاى خداوند استفاده کنند.

این گروه می­گویند اگر عبادتى را براى جهت دنیوى انجام دهید شما اخلاص ندارید. در حالى که از رسول اکرم و ائمه اطهار علیهم السلام که معلم اخلاص‏اند روایات بسیار وارد شده است که به مردم مى‏آموختند براى رفع مشکلات دنیوى و اخروى خود، متوسّل به نماز و نذر شوند. این آیه قرآن کریم به همین مطلب اشاره دارد: واستعینوا بالصبر و الصلوه ».۱۸

یعنی: طلب یارى خواهید به وسیله صبر و نماز.

در روایات، خواص نمازها و اعمال خیر بیان شده است که هم مردم تشویق به اعمال خیر شده و هم به وسیله عبادت گرفتارى خود را رفع کنند، که این عین اخلاص است. زیرا که براى رفع مشکلات خود، به دستور خداوند، درب خانه خداوند رفته‏اند. علاوه بر این، خواسته‏هاى نفس در صورتى مذموم است که مخالف آموزه های شریعت باشد.

اما خلوص در مکتب وحی به معنای دوری از هر نوع شرک است و انسان مخلص تنها خدا را می­پرستد و تنها او را دوست می دارد و تنها از او اطاعت می­کند و بر همین اساس، هر چه رنگ و بوی الهی داشته باشد دوست داشته و هر چه چنین نباشد دوست نمی­دارد. بر این اساس بدن و جمیع مادیات چنانچه در مسیر خدا قرار گیرند محبوب مؤمن هستند و در غیر این صورت مبغوض ­اویند. امام سجّاد علیه السلام پس از صدقه دادن به دست خود بوسه ای زدند و فرمودند: این صدقه قبل از این که به دست کسی برسد، به دست خدا رسیده است.

اخلاص ذاتی در نظام سلوکی افراطی

سلوکیان افراطی، دو مرتبه براى اخلاص قایل‏اند:

۱ – اخلاص در عمل

۲ – اخلاص ذاتى و معتقدند تمامى خواص براى اخلاص ذاتى است.

و از لابلاى کلام این قوم معلوم مى‏شود که مرادشان از اخلاص ذاتى این است که سالک در دار وجود، وجودى جز ذات حق را نبیند، و همه وجودات را مُندَکّ در ذات إلاهى بداند. اخلاص ذاتى در نزد ایشان، داراى چهار اثر مهم و خاصیّت است:

۱ – شیطان به مخلصین (آنان که از اخلاص ذاتی بهره مندند) راهی ندارد؛ چنانچه در قرآن به این گفته از زبان خود شیطان اشاره شده است. دلیل آن این است که انسانى که به اخلاص ذاتى رسیده است، همه چیز را خالص در او مى‏بیند و شیطان به هر شکلى که ظهور کند باز با نظر الهى به آن نگاه کرده و از او استفاده الهى مى‏کند.

در نظر این گروه آنچه که هست خداست و جلوات او و شیطان نیز لزوما از این قاعده مستثنی نخواهد بود. سستى این رأی به خوبى واضح است؛ زیرا شیطان در مقابل خدای رحمان قرار دارد و این دو هرگز با هم جمع نمى‏شوند و چگونه ضدّی می تواند جلوه ضدّی شود؟

این گروه بر اساس این پندار که خدا همه چیز است، مخلصان را کسانی می دانند که همه چیز را او (خدا) بینند.

حضرت امیر علیه السلام فرموده است: ذات حضرت حق مباین با مخلوق است و بر این اساس می توان گفت مخلوق سوای از خالق و غیر اوست و لذا خلق را خالق و تجلیات او دانستن غلط محض و باطل است و صحیح این است که گفته شود هر آنچه که هست مخلوق او است. طبیعی است با این دیدگاه، اخلاص ذاتی یاد شده و تفسیر ارائه شده درباره مخلصین، جایگاهی ندارد.

۲ – اثر دیگرى که براى اخلاص ذاتى ذکر کرده‏اند این است؛ که این گروه از محاسبه معاف‏اند. چرا که اینان عملى ندارند که از آنها پرسش شود و از طرفى همیشه حاضرند و احضار ایشان معنى ندارد. چون ایشان به خلعت ابدیت مخلّع شده‏اند و آیه «و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض الا ما شاء الله» را کنار آیه «فانهم لمحضرون» قرار داده و نتیجه گرفته‏اند که مخلصین همیشه حاضرند و احضار فرع بر غیبت است، پس احضار ایشان معنا ندارد. لذا براى ایشان محاسبه‏اى نیست.

آنچه که به راحتی از آیه مذکور استفاده می شود، این است که در نفخه نخستین همه چیز از بین مى‏رود؛ مگر چیزهایى که خدا بخواهد. حال آن چیزها و یا افراد چه کسانى هستند از آیه معلوم نمى‏شود و نسبت دادن اینکه آن کسان، کسانى هستند که فانى در حق شده‏اند و آنها ممات ندارند، تیرى است که در تاریکى انداخته شده است. چون هیچ وجودى فانى در ذات حق نمى‏شود و وصال به معنى لحوق و یا علم به لحوق، محال عقلى و نقلى است. ولى اگر مراد از فانى در ذات حق یعنى مستغرق شدن در حب پروردگار به طورى که همه چیز را براى او بخواهد، این رأیی صائب است. اما از کجا معلوم که تمامى کسانى که به این حالت رسیده‏اند در این نفخه از بین نمى‏روند. بنابراین باید کلام وحى را از حاملان وحى آموخت و حاملان وحى یعنى اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرموده‏اند: ما اسماى الهى هستیم و ما هستیم که در آن نفخه از بین نمى‏رویم.

۳ – به این گروه کراماتى ما وارى طور پاداش داده مى‏شود و آیه «و ما تجزون الا ما کنتم تعملون – الا عباد الله المخلصین» و «لهم ما یشاوون فیها و لدینا مزید» را شاهد بر این مدعى دانسته‏اند. در حالى که منظور از «ما یشاؤون» و امثال ذلک، این است که ما فوق آنچه فکر مى‏کنند از نعمتهاى بهشتى به آنها مى‏دهیم نه این که پاداش آنها مافوق پاداش بهشتى است و از سنخ دیگرى باشد. اما در ارتباط با آیات: «ما تجزون الا ما کنتم تعملون- إلاَّ عبادَ الله المخلصین»۱۹ باید بگوییم؛ این آیه در باره افرادى است که اهل عذاب هستند قبل از این آیه آمده است «انّکم لذائقوا العذاب الالیم» ۲۰ و سپس مى‏فرماید: این عذابها نتیجه همان اعمال بد شما است و سپس بالکلیه انسانهاى خوب و مخلص را از این مقوله استثنا مى‏کند، که به اصطلاح علماى نحوى استثناى منقطع است. لذا استدلال به این آیه که جزاى مخلصین نوعى دیگر است، جزاى انسانهاى دیگر به خاطر اعمال آنها و جزاى مخلصین به خاطر عمل او نیست و او در حقیقت عملى ندارد او فانى در ذات حق است، بسیار بى ربط و غلط است. چون آیه «ما تجزون الا ما کنتم تعملون» با توجه به سیاق آیه، خطاب به اهل عذاب است و این مطلب را بیان مى‏کند که اى اهل عذاب، عذاب شما به خاطر اعمال شما است و لذا این آیه هیچ ربطى به اعمال نیکان ندارد. سپس بعد از این، مخلصین را به عنوان بندگان مکرّم که در طرف مقابل این اهل عذاب هستند، معرفى مى‏کند «الا عباد الله المخلصین«.

جالب این است، که اهل سلوک مى‏گویند: معناى این آیه، این است که اهل اخلاص، جزایى به خاطر اعمالشان دریافت نمى‏کنند. چون آنها عملى ندارد و جزاى آنها چیزى بالاتر از پاداش است. یعنى بالاتر از نعمتهاى بهشتى است ولی توجه به ادامه آیه این معنا را رد می­کند: «اولئک لَهم رزقٌ مَعلومٌ و فَواکه وَ هُم مُکرَمونَ فِى جَنّاتِ النَّعیم عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلینَ یُطَافُ عَلیهِم بِکَأسٍ بَیْضَاء لَذَّهً لِلشَّارِبینَ لاَ فِیهَا غَوْلٌ وَ لاَ هُمْ فیهَا یُنزفونَ وَ عِنْدَهُم قاصِـراتُ الطَّرْفِ»۲۱

یعنی: برای آنان روزی معین و ویژه ای است، میوه­های ( گوناگون و پر­ارزش) و آنها گرامی داشته می­شوند، در باغهای پر نعمت بهشت، در حالی که بر تختها رو به روی یکدیگر تکیه زده­اند و گرداگردشان قدحهای لبریز از شراب طهور را می­گردانند، شرابی سفید و درخشنده و لذتبخش برای نوشندگان، شرابی که نه در آن مایه تباهی عقل است و نه از آن مست می شوند و نزد آنها همسرانی زیبا چشم است که جز به شوهران خود به کسی دیگر محبَّت نمی­ورزند.

۴ – سلوکیان گویند: این گروه خداوند را همانطور که سزاست حمد و ستایش مى‏کنند. «سبحان الله عمّا یصفون – الا عباد الله المخلصین«.

در رابطه با توصیف خداى متعال، اهل بیت فرموده اند: «وقتى که فهمیدیم که عاجز از وصف خداى تعالى هستیم، خدا را شناخته‏ایم».

امام سجاد علیه السلام در این باره چه زیبا فرموده است:

« إلهی قَصُرت الألسُن عَن بُلوغِ ثَنائک کَمَا یَلیقُ بِجَلالک و عجزت العُقول عن إدراک کُـنْـهِ جمالک وانحسرت الأبصار دون النظر إلى سبحات وجهک، ولم تجعل للخلق طریقاً إلَى مَعرفَتِک إلاَّ بِالعَجْزِ عَن مَعرفَتِکَ».

اما در رابطه با شکر حضرت حق تعالى، ما مى‏دانیم که نعمتهاى پروردگار در سطحى است که هیچ مخلوقى قدرت بر شکر آن را ندارد، لذا اعتراف به عجز از شکر، خود بزرگ‏ترین شکر خوانده شده است.

امام صادق علیه السلام می فرماید: «خداوند به حضرت موسى وحى فرمود که من را شکر کن. موسى گفت: چگونه بتوانم تو را شکر گزارم که هر شکرى که انجام دهم، آن هم نعمتى از نعمت هاى توست. پس خداوند فرمود: اى موسى! من را شکر کردى، وقتى فهمیدى که خود شکرگزاری ات هم از من است».۲۲

بنابراین؛ اگر آدمی دریابد که هرگز قدرت بر شکرگزارى واقعى ندارد، به حقیقت شکر رسیده است و این مطلبى نیست که منحصر در اهل اخلاص باشد.

تحمیل افکار بر قرآن کریم در سلوک افراطی

اهل سلوک با کنار هم گذاشتن آیات مى‏خواهند معتقدات خود را به صورت قرآنى دیگر در آورند. مثلاً آیه «و لا تَحسبنَّ الَّذین قُتِلوُا فى سَبیلِ اللهِ أموَاتاً بَلْ أحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرزَقوُنَ»۲۳ و آیه «کل شى‏ء هالک الا وجه و یبقى وجه ربک ذو الجلال و الاکرام»۲۴ و آیه «و ما عندکم ینفد و ما عند الله باق»۲۵ را کنار هم گذاشته و نتیجه مى‏گیرند: شهید که مظهر اسماى الهى است باقى است به بقاى خدا.

در حالى که آیه نخست درباره شهیدان میدان جنگ است که آنها مورد پذیرائى خاص حضرت حق قرار دارند و آیه دوّم در باره اسماى اعظم الهى است که مطابق روایات منظور اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند؛ که همه چیز به جز آنها در نفخه صور، از بین مى‏روند. لذا این آیه هیچ ربطى به شهدا ندارد. و مفاد آیه سوّم نیز این است که اعمالى که براى حق انجام مى‏گیرد، در نزد حق باقى مانده و پاداش مى‏دهد و خصوص شهید یا ائمه منظور نیستند. بلکه هر کسى که عمل خیرى انجام دهد در نزد حق محفوظ مى‏ماند و این آیات هیچ یک درباره شهید که مظهر اسماء إلهی است و باقی به بقای خداست، مطلبی ندارد.

و مسئله بقاى اهل بیت علیهم السلام در نفخه صور هم، از این باب نیست که ایشان فانى به معناى عرفانى در حق شده‏اند، بلکه از این باب است که حضرت حق اراده نموده است ایشان که از نظر مقام و منزلت در نزد او بالاترین مقام را دارند؛ به عنوان شاهد بر فناى خلق باقى بماند و آن ها هستند که وقتى خداوند بفرماید:« لِمَن المُلکُ الْیَوم»، به ندای الهی لبیک خواهند گفت.

اهل سلوک آیه «الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله باموالهم و انفسهم» را تبیین ِمراحل رسیدن به اخلاص معنى کرده‏اند، تعجب در این است که آخر این آیه، پاداش اهلِ اخلاص را بهشت و نعمتهاى بهشتى بیان داشته است؛ ولى چنانچه گذشت اهل سلوک معتقدند براى اهل اخلاص کراماتى بالاتر از نعمتهاى بهشتى است و شاید مرادشان این است که آنها واصل به حق‏اند و بعد از وصول، عطاى نعمت، معنا ندارد.

توهّم کمال!

امروزه بعضی با ریاضت­های سخت و برخی با تمرکز و برخی با نوعی ورزش به فعال سازی روح خود دست می­یابند و این را برای خود کمال و سعادت محسوب می­دارند در حالی که مسأله تقویت روح لزوما به تقوا و خلوص مرتبت نیست.

بنابراین صدور کارهای عجیب و گاه خارق العاده دلیل بر حقّانیّت صاحب آن نمی­شود زیرا ممکن است:

۱ – از طریق تسخیر اجنّه باشد.

۲ – از طریق سحر و کهانت و حتّی تردستی باشد.

۳ – از طریق وردهای غیر مشروع باشد.

۴- ریاضت غیر شرعی باشد.

کمال در مکتب وحی همان خلوص و پاکسازی درون از هر نوع شرک و دو گانگی است به نحوی که انسان را بنده و مطیع خدا کرده و تسلیم محض او شود و راه رسیدن به این مقصود، دقّت و تدبّر در سخنان پر نور اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و به کار بستن دستورات دینی است:

امام باقر علیه السلام می فرماید: قدر و منزلت شیعیان ما را از شمار روایاتى که مى‏دانند و مقدار معرفتشان به آن روایات، بشناسید. زیرا با شناخت و فهمِ مفادِ روایات، بنده به عالى‏ترین درجه ایمان نایل می آید.

حجّت الاسلام جعفر فاضل


۱ – اسراء/۲۹

۲- اعراف/۳۱

۳- یونس/۶۵

۴- فرقان/۴۳

۵- نساء/ ۸۰

۶- میزان الحکمه، ج۷

۷- شواهد التنزیل، ج۱، ص۴۲۸، حدیث ۵۸۸

۸- قصص/ ۸۴

۹- بحار الانوار، ج۸۲، ص۲۳۴

۱۰- أمالی الطوسی ص۱۷

۱۱- بحارالانوار، ج۵۴، ص۱۷۰.

۱۲- همان، ج۱۶، ص۴۰۲

۱۳- اصول کافی، ج۱، ص۱۲۲

۱۴- مستدرک، ج۴، ص۶۸

۱۵- بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۸۰

۱۶- وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۲۶۸

۱۷- اعراف/۳۲

۱۸- بقره/۴۵

۱۹- صافات/۳۹-۴۱

۲۰- صافات/۳۸

۲۱- صافات/۴۱تا۴۸

۲۲- اصول کافی، ج۴، ص۳۰۱

۲۳- آل عمران/ ۱۶۹

۲۴- رحمن/۲۷

۲۵- نحل/۹۶

  • لطفا از ارسال پیام هایی که به مسائل سیاسی یا شخصیت های سیاسی مربوط می شود خودداری کنید.

  • از ارسال کامنت های توهین آمیز پرهیز شود.

  • پیام هایی که در نقد شخصیت های صوفیه معاصر ارسال شوند، به منظور رعایت برخی مصالح عموم تایید نخواهد شد.

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    آزمون امنیتی *

    دکمه بازگشت به بالا