مقالات

نقد عرفان مصطلح – صلح کل و اتحاد مذاهب در عرفان و تصوف

3,675 بازدید

نقد عرفان مصطلح – صلح کل و اتحاد مذاهب در عرفان و تصوف

یکی از مبانی مهم در اعتقادات صوفیه صلح کل است، به این معنا که:

دکتر غنی می گوید : “در نظر عارف کامل همه ادیان و مذاهب یکسانند و برای هیچیک ترجیحی قائل نیست یعنی دیانت اسلام با بت پرستی یکسان است و کعبه و میخانه و صمد و صنم یکی است و صوفی پخته هیچوقت ناظر باین نیست که انسان پیرو چه مذهبی است یا صورت عبادت او چیست.”

و می گوید : “تصوف واقعی هیچوقت زیر بار تعصب و تحزّب فرقه ای بر فرقه ی دیگر نمی رود و از جنگ هفتاد و دو ملت دوری می جوید، بعقیده ی صوفی یک حقیقت کلی و یک وجود حقیقی و واقعی در تمام عالم منبسط است که ما به الاشتراک و سبب تحقق تمام موجودات همان است و خارج از آن چیزی نیست یعنی هر چیزی در حد خود داری جزئی و پرتوی از آن حقیقت کلی هست پس عالَم من حیث المجموع کمال مطلق است ولی هیچ چیز هم به تنهائی کمال مطلق نیست، واضح است که پیرو چنین عقیده در هر ذرّه ئی چیزی از خدا یعنی جزئی از کمال مطلق می بیند و زبان حالش این است که: «در هر چه نظر کردم سیمای تو می بینم» زیر بار تعصب و ترجیح فرقه ئی بر فرقه ی دیگر نمی رود و فرقی میان مسجد و میخانه نمی نهد و نه فقط با هفتاد و دو ملت بلکه با عالم وجود در صلح و آشتی است زیرا منظور صوفی کامل شدن است و می خواهد مظهر کمال مطلق که خدا است بشود و چون مطلق منبسط در همه اشیاء است و هر چیزی در حدّ معینی مظهر کمال است پس همه چیز را دوست دارد و هیچ عقیده ئی را غلط نمی شمارد و اختلاف مذاهب را اختلاف در رنگ و صورت می شمارد و صلح کلّ می طلبد.”

و در چند صفحه بعد می نویسد: چون صوفی با وسعت نظر بعالم نگاه می کند و همه کائنات را مظاهر کمال مطلق میشمارد و در هر طریقه و فکری بحقیقتی قائل است. هر دین و هر مذهب و هر مسلکی را احترام می کند و از آن چیزی التقاط می کند ولی بآن دلبستگی دائمی پیدا نمی کند بلکه چون بآنجا رسید از آنجا می گذرد تمام فرق و مذاهب و فلسفه ها در چشم عارف در حکم نردبان است که بمدد آن می خواهد بالا برود همینکه بالا رفت دیگر با نردبان کاری ندارد و بدون دلبستگی و علاقه و تعصب آنرا رها می کند، بقول مولانا رومی: عارف مذهب مخصوصی ندارد بلکه خدا مذهب اوست که:

مذهب عاشق ز مذهبها جدا است/عاشقان را مذهب و ملت خدا است [۱]

مولوی در مثنوی خود، حق و حقیقت را به فیلی در تاریکی تشبیه می کند و هر کدام از انسان ها بر روی قسمتی از فیل دست می کشیدند. بنابراین هر کسی تصویری از فیل در ذهن خود ساخت.

پيل اندر خانه‏ ى تاريك بود ####  عرضه را آورده بودندش هنود

از براى ديدنش مردم بسى ####  اندر آن ظلمت همى‏شد هر كسى‏

ديدنش با چشم چون ممكن نبود ####  اندر آن تاريكى‏اش كف مى ‏بسود

آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد ####  گفت همچون ناودان است اين نهاد

آن يكى را دست بر گوشش رسيد ####  آن بر او چون باد بيزن شد پديد

آن يكى را كف چو بر پايش بسود ####  گفت شكل پيل ديدم چون عمود

همچنين هر يك به جزوى كه رسيد ####  فهم آن مى‏ كرد هر جا مى‏ شنيد [2]

مولوی با ذکر این داستان، می خواهد این نکته را متذکر شود که همه اندیشه ها و ادیان و مذاهب حق هستند و از زاویه ای حقیقت را بیان می کنند و باید با صلح کل، نسبت به همه آنها برخورد نمود و تمامی اندیشه ها را پذیرفت و از تعصب بر روی اندیشه ای خاص دست برداشت:

سخت‏گيرى و تعصب خامى است  ####  تا جنينى كار خون آشامى است‏ [3]

محی الدّین ابن عربی ماجرای غضب موسی علیه السلام بر هارون پس از پرستش گوساله توسط بنی اسرائیل را چنین نقل می کند:

” کان موسی اَعْلََمُ بالأمر من هارون لأنّه علم ما عبده اصحاب العجل، لعلمه بأن الله قد قضی ألّا یُعْبَد إلّا إیّاه: و ما حکم الله بشیء إلّا وقع. فکان عتب موسی أخاه هرون لِمَا وقع الأمر فی انکاره و عدم اتساعه فان العارف من یری الحق فی کلشیء بل یراه عین کلّشیء “

موسی علیه السلام بواقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از هارون بود. چه اینکه می دانست اصحاب عجل چه کسی را پرستش می کردند. زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود و آنچه را حکم فرمود، غیر آن نخواهد شد (پس جمیع عبادتها عبادت حق تعالی است و لکن، «ای بسا کس را که صورت راه زد». بنابراین عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می نمود و قلب او چون موسی اتساع نداشت. چه اینکه عارف حق را در هر چیز می بیند بلکه او را عین هر چیز می بیند.[4]

همچنین می گوید:

“و العارف المکمل من رأی کل معبود مجلی للحق یعبد فیه”

عارف مکمل کسی است که هر معبود را (خواه مشروع و خواه نا مشروع) مجلای حق می بیند که حق در آن مجلا پرستش می شود.[5]

و در جای دیگر می گوید:

«مبادا که تنها به عقیده ای خاص پایبند بوده و عقاید دیگران را کفر بدانی، که در این صورت، زیان می بری و بلکه علم به حقیقت مسأله را از دست خواهی داد. پس باطن خود را، هیولا و ماده تمامی صورتهای اعتقادی بگردان، از آن جهت که خدای تعالی برتر و والاتر از آن است که در انحصار عقیده ی خاصی واقع شود چه خود می فرماید: «أَیْنَما تُوَلـُّوا فَثَمّ وَجْهُ اللهِ»[6] و به دنبال این می افزاید که پس تو را روشن گشت که خدا قبله گاه هر رویکردی است و منظور از این، جز عقاید گوناگون نیست، پس همه بر صوابند و هر که پاداش یابد، سعید و خوشبخت است و هر سعیدی مورد رضایت و خوشنودی است اگر گه در جهان آخرت، مدتی در شقاوت و بدبختی باشد چنانکه اهل عنایت حق – با این که ما بر خوشبختی و اهل حق بودنشان یقین داریم – در این جهان گرفتار رنج و بیماری می گردند.

نیز می گوید:

هر بنده ای درباره ی خدای خویش، اعتقاد خاص یافته است و آن را به اندازه ی ذوق و نظر در نفس خود دریافته است و از اینرو، اعتقاد درباره ی خدایان مانند خود خدایان، مختلف و گوناگون است ولی همه ی این اعتقادات صورتهایی از یک اعتقاد است و آن اعتقاد به خداست.

و می گوید:

عقد الخلائق فی الإله عقائداً / وأنا اعتقدت جمیع ما عقدوه»[7]

شبستری در گلشن راز در همین معنی می گوید:

مسلمان گر بدانستی که بت چیست / بدانستی که دین در بت پرستی است

و لاهیجی در شرحش می گوید: یعنی اگر مسلمان که قائل بتوحید است و انکار بت

می نماید بدانستی و آگاه شدی که فی الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر بصورت بت چه کس است بدانستی که البته دین حق در بت پرستی است زیرا که بت مظهر هستی مطلق است که حق است پس بت من حیث الحقیقه حق باشد و دین و عادت مسلمانی حق پرستی است و بت پرستی عین حق پرستی پس هر آینه دین در بت پرستی باشد.[8]

ملا سلطانعلی گنابادی در تفسیر بیان السعاده ج۲ ص۴۳۷ می نویسد:

چون تمام اجزاء عالم مظاهر اسماء خداوند است چه اسماء لطفیه و چه اسماء قهریه، پس هر معبودی را که انسان پرستش کند در حقیقت خدا را اختیارا پرستش کرده!

پس انسانها در پرستش اختیاری خود[نسبت به همه چیزها ]
همچون ابالسه که ابلیس و شیطان را پرستش می‏کند،
و کهنه که جن و اجنه را پرستش می‏کنند،
و زردشتیه که عناصر را پرستش می‏کنند،
و وثونیه و بت‏پرستان که آب و هوا و زمین و موالید ثلاثه را پرستش می‏کنند
و سامریین که احجار و سنگ‏ها و اشجار و نباتات را پرستش می‏کنند،
و بعضی از هندوها که گاو و حیوانات را پرستش می‏کنند،
و مثل فرعونیان و جمشیدیه که انسان را پرستش می‏کنند،
و مثل صائبیه که ستارگان را پرستش می‏کنند،
و باز مثل اکثر هندوها که ملائکه را پرستش می‏کنند،

و پرستش کنندگان ذَکَر و فرج مثل بعضی از هندوها که ذکر و فرج انسان را پرستش می‏کنند،
و گروهی دیگر که آلت و ذکر «مهادیو» را که فرشته بزرگیست پرستش می‏کنند,
و بعضیها که آلت زن خود را پرستش می کنند
تمام اینها پرستش خداست، چون همه مظاهر اسماء و صفات خدا را پرستش می‏کنند، پس خدا پرست هستند! ولی نمی فهمند.


[۱] – تاریخ تصوف در اسلام، ج ۲، ص ۴۲۶، ۴۲۸ و ۴۳۲

[2] – مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى( مولوى)، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامى‏، تهران‏، 1373، ص 352

[3] – مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى( مولوى)، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامى‏، تهران‏، 1373، ص 353

[4] – ممد الهمم، ص ۵۱۴

[5] – ممد الهمم، ص ۵۲۱

[6] – سوره ی بقره، ۱۱۵

[7]- داوریهای متضاد درباره ی محیی الدین عربی، ص ۹۸

[8] – عارف و صوفی چه می گوید؟، ص ۶۵

  • لطفا از ارسال پیام هایی که به مسائل سیاسی یا شخصیت های سیاسی مربوط می شود خودداری کنید.

  • از ارسال کامنت های توهین آمیز پرهیز شود.

  • پیام هایی که در نقد شخصیت های صوفیه معاصر ارسال شوند، به منظور رعایت برخی مصالح عموم تایید نخواهد شد.

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    آزمون امنیتی *

    دکمه بازگشت به بالا